مراثی

»گنجينه اسرار«
سينه‏ اى كز معرفت گنجينه ‏ى اسرار بود
كى سزاوار فشار آن در و ديوار بود
طور سيناى تجلى مشعلى از نور بود
سينه‏ ى سيناى عصمت مُشتَعِل از نار بود
ناله‏ ى بانو زد اندر خرمن هستى شرر
گويى اندر طور غم چون نخل آتش بار بود
آن كه كردى ماه تابان پيش او پهلو تهى
از كجا پهلوى او را تاب آن آزار بود؟
گردش گردون دون، بين كز جفاى سامرى
نقطه ‏ى پرگار وحدت مركز مسمار بود
صورتش نيلى شد از سيلى كه چون سيل سياه
روى گيتى زين مصيبت تا قيامت تار بود
شهريارى شد به بندِ بنده ‏اى از بندگان
آن كه جبريل امينش بنده‏ى دربار بود
از قفاى شاه، بانو با نواى جان گداز
تا توانايى به تن تا قوّتِ رفتار بود
گرچه بازو خسته شد وز كار دستش بسته شد
ليك پاى همتش بر گنبد دوّار بود
دست بانو گر چه از دامان شه كوتاه شد
ليك بر گردون بلند از دست آن گمراه شد

»هواى جنّت«

جز با غم و درد و غريبى خو ندارم
افتاده ‏ام از پا على نيرو ندارم
با تو امام بى كسِ خانه نشينم
ديگر هواى جنّت و مينو ندارم
سيلى چنان نور نگاهم را گرفته
در چشم خيس و زخمى خود، سو ندارم
گفتم كه اشك از چشم‏هاى تو بگيرم
شرمنده ‏ام اى دست حق، بازو ندارم
گفتم كه برخيزم به پايت عفو فرما
آخر دگر اى پهلوان، پهلو ندارم
محسن همان كه چهره‏ اش را هم نديدم
ديگر تمنايى به غير او ندارم

»رنگ شقايق«

چون ابر نوبهار من از گريه خسته ‏ام
يا رب ببين سرشك غم دسته دسته‏ ام
از بس كه گريه كرده ‏ام و سوختم چو شمع
چون اشك خود پياپى و از هم گسسته ‏ام
ياسم كه رنگ داغ شقايق گرفته ‏ام
يعنى ميان بسترى از خون نشسته ‏ام
قدكمانى و رخ نيلى و پهلويم
دارد نشان ز عهد و وفايى كه بسته‏ ام
دستى بروى دست دگر مى ‏زند على
هر دم كند نگاه به دست شكسته ‏ام
گفتم به خود كه چهره ز حيدر كنم نهان
كن چاره ‏اى خدا به نماز نشسته ‏ام

»سخن با بلال«

نام گل بردى و بلبل گشت خاموش اى بلال
مادر مظلومه ‏ى ما رفت از هوش اى بلال
بوستان وحى را بيت ‏الحزن كردى، بس است
با اذان خود مكن ما را سيه پوش اى بلال
دير اگر خاموش گردى زودتر گردد ز تو
مادر ما را چراغ عمر خاموش اى بلال
مادر ما بر اذانت گوش داد اينك تو هم
بر صداى ناله ى زينب بده گوش اى بلال
داغ محسن داغ ختم‏الانبيا ما را بس است
بار غم مگذار ما را باز بر دوش اى بلال
غنچه پرپر گشت‏و گل از دست رفت‏و باغ سوخت
خاك گيرد لاله ‏ى ما را در آغوش اى بلال
با اذان تو اگر پايان بگيرد عمر او
بعد از اين ما را كه مى ‏گيرد در آغوش اى بلال
تا زبان حال ما گويا به نظم )ميثم( است
اشك ‏و خون از چشم اهل دل زند جوش اى بلال

»سپر على«

لاله زار وحى را دودى سيه پوشيده بود
شعله جاى لاله از بيت خدا روئيده بود
مرتضى خاموش و زينب بانگ يا اُمّاه به لب
فاطمه افتاده و محسن به خون غلطيده بود
باغبان در باغ تنها بود و پيش چشم او
دست گلچين لاله او را به سيلى چيده بود
مثل بال صيد، هم آزرده گشت و هم شكست
سينه و دستى كه ختم‏ الانبيا بوسيده بود
شير حق غير از سپر انداختن راهى نداشت
در عوض زهرا براى او سپر گرديده بود
از فشار درد، تاب يا على گفتن نداشت
بس كه آن مظلومه پشت در به خود پيچيده بود
دوزخى ‏ها! از چه سيلى بر رخ زهرا زديد؟
آخر اى بانوى جنت داغ بابا ديده بود
زخم سينه زخم پهلو زخم بازو بود بس
كاش ديگر اين همه زخم زبان نشنيده بود
تا شود )ميثم( غلام آستان اهلبيت
خلعت خدمتگذارى از ازل پوشيده بود

»دفن ستاره«

درخت زندگى بى شاخ و برگ است
به روى شانه‏ ام تابوت مرگ است
نفس در سينه تنگى مى ‏كند باز
دلم مرثيه مى ‏خواند در آغاز
به دل جز داغ آن يار جوان نيست
براى راه رفتن هم توان نيست
نمى ‏دانم پس از دفن ستاره
به خانه باز مى‏ گردم دوباره؟!
تو اى سلمان، مسلمانى نشان ده!
ابوذر، سخت ايمانى نشان ده!
كمى اندوه مولا را بگيريد
سر تابوت زهرا را بگيريد
چگونه صبر بر من چيره باشد
كه ماهم بين خاك تيره باشد
غمش در دل نهان كردن چه سخت است
گُلى در گِل نهان كردن چه سخت است
مگر آنكه پدر گويد كه هستم
خودش گيرد امانت را ز دستم
دلم خون است كه در مدفن او
لحد بايد بچينم بر تن او
من و اين دل كه دارد ناشكيبى
على بى فاطمه يعنى غريبى



 

 
 
ورود
کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.