«بهار فاطميّه»

سلام اى سفره دار فاطميه
نگار بى قرار فاطميه
سلام اى محرم غم‏هاى مادر
تويى تنها نگار فاطميه
دلم يك سال مى ‏سوزد به حسرت
مگر بيند بهار فاطميه
دمى چشمان دل را باز بنما
كه بينم لاله زار فاطميه
نظر كن تا نشيند بر سر من
كمى از اين غبار فاطميه
دلم تنگ عزاى ياس باشد
ز بس هستم خمار فاطميه
شود آيا دهى چيزى نشانم
الا اى پرده دار فاطميه
شود آيا دهى شال عزايم
يگانه سوگوار فاطميه
تويى تنها مدار قلب زهرا
مدال افتخار فاطميه
شو آيا كنى بر ما عنايت
شوم من جان نثار فاطميه
بيا اى  راز دار قلب حيدر
الا اى ذوالفقار فاطميه
 حداديان 102 ن 011
 

«يامهدى»
به نام حضرت زهرا قسم كه يا مهدى
ز درگهت نشوم لحظه ‏اى جدا مهدى
به دل مگير بديهاى سائل خود را
بساز مثل هميشه تو با گدا مهدى
امان از آنكه شود غفلت گناهانم
طناب دست توچون ‏دست ‏مرتضى‏ مهدى
اگر وجود من پست مانع فرج است
دعا نما كه شوم زودتر فدامهدى
به خال هاشمى گونه ات گرفتارم
بخوان مرا كه شدم بر تو مبتلا مهدى
براى آنكه شوم مورد پسند على
ميان گريه دعا كن كمى مرا مهدى
خدا كند كه بر اعمال من كند تأثير
فغان و گريه و اين ماتم و عزا مهدى
هميشه گفته‏ ام و باز با تو مى‏ گويم
ميان سينه بود داغ كربلا مهدى

«دل عاشق»
عاشق شده دل من، بر روى تو نديده
كى مى ‏شود ببينم، آن چهره حميده
كى مى‏ شود نصيبم، بوسه به دست و پايت
كى بوسه مى ‏زنم بر، آن قامت رشيده
كى مى‏ شود كه خاك، پاى تو اى حبيبم
گردد به هر دو چشمم چون سرمه‏ اى كشيده
بشنيده‏  ام صداى زهرا دگر گرفته
صحبت كند وليكن آهسته و بريده
از قامت رشيدش چيزى دگر نمانده
در بستر جدايى، رنگ از رخش پريده
اى يادگار زهرا، اى گلعذار زهرا
هستى بهار زهرا، اى روشنى ديده

«بهانه زهرا»
دلم گرفته بهانه، بهانه ي زهرا
ببر تومرغ دلم را به خانه ي زهرا
به يا على، دل ما را تو نور باران كن
كه هست اسم خدا و ترانه ي زهرا
بيا كه ذكر ظهور تو ورد زهرا بود
ظهور توست كليد خزانه ى زهرا
براى اين كه دل من ز خواب برخيزد
رسان به گوش فغان شبانه ى زهرا
چه مى‏ شود دل من با تو همسفر گردد
كه عاقبت برسم من به خانه ى زهرا
به حق دست شكسته دل مرا مشكن
بده تو رزق دلم از اعانه ى زهرا
تمام ترس دل من ز هجر تو اين است
شوم شبيه عدوى زمانه ي زهرا
بيا و همچو رفيقان مرا فدايى كن
كه در تنم بگذارى نشانه ى زهرا

«راه دوباره»
چه كنم به فاطميه بدهى دوباره راهم
چه كنم مپرسى از من كه چه هستم و چه بودم
ز صفاى فاطميه به زبان من اثر ده
كه به جاى لحن باشد سخن غمت سرودم
به دلم اشاره‏ اى كن، كه شراره برفروزد
كه بسوزد از محبت، شرر تو تار و پودم
به كنار تو نشستم، سحرى ميان رؤيا
كه ز خواب خوش پريدم، تو نبودى و نبودم
تو نوا بده به ذكرم، تو اثر بده به وردم
تو ثمر بده قيامم، تو صفا بده سجودم
نه تلاش و همت خودع نه خلوص نيت خود
اثر محبت تو، شده مايه ى صعودم
من و درد ماندگارى، من و زخم يادگارى
كه مرا رساند آخر، به عوالم شهودم
ز تو معذرت بخواهم كه هميشه با گناهم
به دل پر از غم تو، غم ديگرى فزودم
به مقام قرب ياران، به امام عشق دوران
به حريم شاه مردان ،بده رخصت ورودم

«اى گل فاطمه»
اى گل فاطمه از فاطمه خبر بده
خبر از كوچه‏ هاى مدينه سر به سر بده
اگه دنبال كسى مى ‏گردى كه شيدا باشه
اگه ياورى ميخواى كه مونس غمهاباشه
بيا كه به سوى تو واله و شيدا اومده
بخدا آماده ي كوهى ز غمها اومده
گرچه از مصيبتت هميشه چشم ‏تر دارم
مى‏ خوام از اون دو لب مبارك تو بشنوم
مى‏ خوام اين خون دل جارى ز ديده بكنم
مثل تو تعزيه بر ياس شهيده بكنم
مى‏ خوام از براى من درد دل تازه كنى
مى‏ خوام اين طاقتم بيرون ز اندوه كنى
مى‏ دونم درداى تو كه مخفى تو سينه ات
بيشترين غصه‏ هاى كوچه ‏هاى مدينه است

«قبر مخفى»
ما كه قبر مخفى مادرتو نمى ‏بينيم
خيمه تنهايى لشكر تو نمى‏بينيم
اگر اينطوره بگو درد امام حسن چى بود
قاتل اصلى زينب، و حسين تو كى بود
اگه اينطوره بگو ماجراى غلاف چى بود
اونيكه طناب به دست مرتضى بسته كى بود
بگو اى تاج سرم قصه گوشواره چى بود
دستيكه شد باعث اون دو گوش پاره كى بود
اگه تو ديدى بگو اونجا على چى كار مى‏كرد
شنيدم مظلومانه نگاه به ذوالفقار مى ‏كرد
شنيدم تو كوچه‏ ها امام حسن جاى عصا
با دو چشم پر زخون شد كمك خيرالنساء
شنيدم ياور صبر مجتبى خدا بوده
شاهد اصابت صورت به ديوار بوده

«بهشت قرب»

اى بهشت قرب احمد فاطمه
ليلة القدر محمد  فاطمه
اى خدا مشتاق يارب يا ربت
اى سلام انبياء بر زينبت
عالم خاكى محيط غربتت
آفرينش گشته گم در تربتت
كاروان دل روان در كوى تو
قبله جان محمد  روى تو
عصمت حق كوثر پيغمبرى
بلكه زهراى محمد پرورى
مشعل شب‏هاى احياى على
نقش لبخندت مسيحاى على
خانه كوچك پناه عالمت
عمر خلقت يك از عمر كمت
عمر تو بالاتر از ارض و سماست
هيجده سالت اگر خوانم خطاست
گر چه در اين گردش ليل و نهار
زيستى با خاكيان هجده بهار
اولين نور آخرين روشنگرى
هم ازل را هم ابد را مادرى
اى سه شب بى قوت و از قوت تو سير
هم يتيم و هم فقير و هم اسير
وحى بى ايثار تو كامل نشد
هل اتى بى نان تو نازل نشد
آن كه خاك مقدمش جان همه
گفت جان من فداى فاطمه
اى كه در تصوير انسان زيستى
كيستى تو كيستى تو كيستى
فوق هر تعريف و هر تفسير هم
پاكتر از آيه ي تطهير هم
اى سجود آورده بر پاى تو سر
اى خدا هم از نمازت مفتخر
مرتضى را محو صحبت كرده ‏اى
غرق در درياى حيرت كرده‏ اى
مدح تو كى با سخن كامل شود
وحى بايد بر قلم نازل شود
آفرينش مانده حيرانت بسى
به كه نشناسد مقامت را كسى
بيم دارم هر كه بشناسد تو را
در مقام بندگى خواند خدا
اى دو عالم قبضه‏ اى در مشت تو
وى زمام خلق در انگشت تو
انبياء را رهبرى كن فاطمه
اولياء را مادرى كن فاطمه
خاك را فيض تو آدم مى‏كند
فضه ات اعجاز مريم مى‏ كند
بر در بيتت مقام قنبرى
نيست كم از رتبه پيغمبرى
آسمان‏ها مسلمان تو اند
بنده مقداد و سلمان تواند
آنچه هست و نيست فيض عام توست
خوش‏ترين ذكر امامان نام توست
از نبى تا حضرت مهدى همه
ذكرشان يا فاطمه يا فاطمه
خلق عالم بر درت ايستاده‏ اند
انبياء در محضرت ايستاده ‏اند
سائل بيت گِلينت عالمى
بسته نبود باب احسانت دمى
اى گدا با كوه غم خورسند تو
حاصل صد مشكل ز گردن بند تو
اى مهار ناقه ات زلف عفاف
پيرهن بخشيده در شام زفاف
عفو،را نازم كه گرد بسترت
قاتلت هم نيست نوميد از درت
سينه ي تو جنت پيغمبر است
دامنت تا صبح محشر كوثر است
عيسى از لطف تو صاحب دم شده
آدم از خاك رهت آدم شده
اخترانت جمله ماه عالمند
دخترانت خوبتر از مريمند
دست بوس قنبرت فرزانگى
خاك پاى فضه ات مردانگى
از شب ميلاد تا آخر نفس
مصطفى يك دست را بوسيد و بس
آن هم اى دست خدا دست تو بود
اى بر آن لب‏ها و دست تو درود
چون ببيند چشم احسانم تو را
با كدامين عقل بشناسم تو را
بشكن از مرغ عروجم بال و پر
تا نگيرم اوج از اين بيشتر
بايد اين جا لال و كور و كر شوم
ورنه ديوانه و يا كافر شوم
گر چه عمرى در پناهت زيستم
آن كه بشناسد تو را من نيستيم
با وجود آن همه نعت و سپاس
ناشناسى ناشناسى ناشناس
بايد اين جا لب فرو بست از بيان
روز محشر قدر تو گردد عيان
شمع جمع اهل محشر چهر تو است
مُهر هر پرونده مُهر مِهر توست
جز تولاى تو دست آويز نيست
بى تو رستاخيز رستاخيز نيست
دستگير خلق در بند تو
خشم گردد مهر با لبخند تو
نار زندانى شود د محشر تويى
منجى و بخشنده و داور توئى
شعله‏ هاى خشم، باغ گل شوند
رعدها آوازه بلبل شوند
حق به محشر محور جودت كند
آن قدر بخشد كه خوشنودت كند
محشر از فيض تو گلباران شود
عفو، مشتاق گنه كاران شود


«مصدر عفاف»
فاطمه‏ اى گوهر و چكيده عصت
فاطمه‏ اى تابناك اختر عصمت
فاطمه‏ اى مظهر كمال فضائل
فاطمه‏ اى مخزن ذخائر حكمت
فاطمه‏ اى چلچراغ محفل قدسى
فاطمه‏ اى سدره بهشت نبوت
فاطمه‏ اى جلوه بخش مهبط تنزيل
فاطمه‏ اى پرتو سراى رسالت
فاطمه‏ اى مصدر عفاف و تقدّس
فاطمه‏ اى مفخر عوالم خلقت
فاطمه‏ اى جاودانه شاهد علوى
فاطمه‏ اى بى كرانه بحر كرامت
فاطمه‏ اى بى مثال محض به معنى
فاطمه‏ اى آيت بهشت به صورت
فاطمه‏ اى شاهكار عالم هستى
فاطمه‏ اى يادگار هادى امت
جل الخالق كه آفريد زنى را
كز اسدالله او نموده حمايت
اين همه شأن و جلال و آن همه اندوه
آن همه مجدو وقار و اين همه محنت
پستى گردون نگر كه گشته ز جورش
رنجه ز اهل مجاز، اهل حقيقت
«عابد» از آن دوست ياد كن كه بيانش
داد تو را شور و حال عرض ارادت

«تاراج دل»
خواستم تا مادح زهرا شوم
قطره‏ ام، شايد چنين دريا شوم
آنكه بوده خالق شمس و قمر
اينچنين آمد جمالش در نظر
موى او واليل و رويش والضّحى
سينه‏ اش گنجينه سرّ خدا
ابرويش دل را چو مجنون مى‏ كند
تيغ مژگانش به پا خون مى ‏كند
چشم زهرا رونق نرگس برد
ناز زهرا را پيمبر مى ‏خرد
لعل زيباى لبش سنگ يمن
صورتش شفاف و همچون دُرّ حسن
بر درش روح الامين زانو زند
هر كه ديدش ناله ياهو زند
خانه دربست او خلد برين
رشته‏ اى از چادرش حبل المتين
فاطمه يعنى على سر تا قدم
صاحب كرسى و هم لوح و قلم
فاطمه كار خدايى مى ‏كند
از همه مشكل گشايى مى‏ كند
فاطمه انسيه الحورا بود
فاطمه اسرار اَو اَدنى بود
فاطمه استاد صدها هاجر است
فاطمه نور دو چشم حيدر است

«امضاي فاطمه»
آن زمانى كه خدا خلقت دنيا مى ‏كرد
فاطمه بود در آنجا و تماشا مى‏ كرد
با وجود اينكه نبى بود و على بود و خداى
خلقت كوى و مكان، خاطر زهرا مى ‏كرد
ماجراى فدك و غصب خلافت آن روز
حق رقم كرد و بخون فاطمه امضا مى ‏كرد
توبه آدم اگر گشت قبول، از او بود
چون تقاضاى وزارات حق اجرا مى ‏كرد
كشتى از ورطه طوفان برهانيد كه نوح
نام او ورد زبان در دل دريا مى ‏كرد
به خليل آتش اگر گشت گلستان آتش
شرم از روى گل عصمت كبرا مى ‏كرد
بهر موسى بخدا گشت شكافنده نيل
آنكه با منطق خود معجز عيسى مى‏ كرد
دخترى را كه پدر، ام ابيها ناميد
زير لب شكوه ز بى رحمى دنيا مى‏ كرد
من ندانم چه بسر آمدش از ظلم عدو
كز خدا گاه دعا مرگ تمنا مى‏ كرد
از فشار در و ديوار ندانم چه كشيد
رازها سينه‏اش از پرده هويدا مى ‏كرد
پهلويش را بشكستند بناحق كه چرا
در بر ظلم طرفدارى مولا مى‏ كرد
داغ محسن جگرش سوخت كه از ماتم او
ناله از سوز جگر لاله صحرا مى ‏كرد
من ندانم كه چه رخ داد در آن كوچه كه او
رخ نهان از على عالى اعلى مى‏ كرد
على از غم فاطمه افتاده گره دركارش
آنكه صدها گره از مشكل ما وا مى ‏كرد

«عطاى فاطمه»
دارم اميد عنايت از خداى فاطمه
تا شوم از جان و دل مدحت سراى فاطمه
مادر گيتى نمى ‏زايد دگر در روزگار
دخترى با شوكت و مجد و علاى فاطمه
خلقت كون و مكان باشد طفيل خلقتش
هستى ماهست باقى از بقاى فاطمه
فضه را در هر دو عالم فخر بر مريم رواست
زآنكه شد خدمتگزارى در سراى فاطمه
صد هزاران همچو هاجر آستان بوس درش
ساره دارد چشم احسان بر عطاى فاطمه
روز محشر از كسى راضى نگردد كردگار
تا نباشد شامل حالش رضاى فاطمه
در ازل جبريل چون كردى قبول خدمتش
شد امين وحى از نزد خداى فاطمه
گر نكردى خلقت شير خدا را حق نبود
همسرى شايسته در عالم براى فاطمه
جز نبى و مرتضى نشناخت زهرا را كسى
بود حق ظاهر ز چهر حق نماى فاطمه
قاف تا قاف جهان پر شد زصيت رفعتش
بر سر عالم شد افسر خاك پاى فاطمه
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى به حشر
چشمشان باشد به احسان و عطاى فاطمه
حبّذا آنكس كه فردا در بساط كبريا
خويش را سازد به نحوى آشناى فاطمه
از خدا خواهد فراهى تا شود در روز حشر
جايگاهش بر در دولت سراى فاطمه
 فراهى كاشانى 004-65

«فضيلت كوثر»
اى كه به بحر شرف گوهر يكتا تويى
آئينه حسن حق ز سر تا پا توئى
گفت ولى خدا، ام ابيها تويى
اختر برج حيا زهره ‏ى زهرا تويى
طاهره و عالمه، بتول عذرا تويى
بضعه ى خير الورى، فاطمه يا فاطمه
در آسمان عفاف ماه بلند اخترى
بانوى عظماى دين، حبيبه ى داورى
مليكه‏ ى ملك حق، شفيعه ‏ى محشرى
به يازده رهبر دين خدا مادرى
حقيقت هل اتى فضيلت كوثرى
شكوفه ي طاوها فاطمه يا فاطمه
اى به سپهر وجود نيّر تابان جود
عالمه‏ اى جز تو نيست به راز غيب و شهود
خلقت هستى بود تو را طفيل وجود
ملك به خاك درت نهاده سر بر سجود
از همه كائنات بر تو سلام و درود
در همه صبح و مسا، فاطمه يا فاطمه
تاج سر بوالبشر، خاك سر كوى تو
مشام خير البشر معطر از بوى تو
ديده‏ ى لا هويتان در همه دم سوى تو
جمله سماواتيان گشته ثناگوى تو
چشم و دل مرتضى منور از روى تو
فروغ شمس الضحى فاطمه يا فاطمه
خادمه ي درگهت به رتبه چون مريم است
مرتبه فضه ات نه خود ز سارا كم است
زنده ز انفاس تو بسى مسيحا دم است
گداى كوى تو نه به فكر بيش و كم است
غرق نشاط است و فارغ  ز غم عالم است
اى همه هستى ما فاطمه يا فاطمه
 فراهى كاشانى 004-65
 

«بوى ياس»

باز بوى ياس حس كردم
در دلم التماس حس كردم
چشمهايم شهود مى ‏بيند
صورتى را كبود مى ‏بيند
فاطمه در رخ على و رسول
فاطمه سوره‏ اى كه كرده نزول
فاطمه چلچراغ نور خداست
فاطمه مظهر ظهور خداست
فاطمه آيه دفاع عليست
فاطمه اوج ارتقاى عليست
فاطمه خالق زمين و زمان
فاطمه يك دفاع بى نوسان
فاطمه ذكر هر دم حيدر
فاطمه فكر هر شب حيدر
فاطمه زهد و فاطمه پاكى
فاطمه روح و چادر خاكى
فاطمه علت فرشته و روح
فاطمه حافظ سفينه نوح
فاطمه يك حماسه زيباست
فاطمه يك دفاع بى پر واست
فاطمه عمق قصه ي شيعه
فاطمه زخم غصه ي شيعه
اشك او ساغر زلال خداست
قبر او سِرّ بى زبان خداست
عاقلان مست را نمى ‏فهمند
در عدم هست را نمى‏ فهمند
باز هم بوى ياس مى‏ آيد
در دلم التماس مى‏ آيد

«قره العين الرسول»
اى قرار جان ز داغت بى قرارى مى‏ كنم
رفتى و من تا كه هستم سوگوارى مى‏ كنم
گر نباشد بيم طعن دشمنان يا فاطمه
روز و شب در پيش قبرت آه و زارى مى ‏كنم
گر بخشكد اشك من يا قرة العين رسول
در عزايت خون دل از ديده جارى مى‏ كنم
بر خزان عمرت اى ريحانه باغ نبى
گريه پيوسته چون ابر بهارى مى‏ كنم
هر چه مى‏ خواهم نگريم پيش طفلانت ولى
از غم دل گريه بى ‏اختيارى مى ‏كنم
خود نهال آرزويم را به گل كردم دريغ
از سرشك ديده آنرا آبيارى مى‏ كنم
روزها در خانه طفلان را تسلى مى ‏دهم
شب كنار قبر تو شب زنده دارى مى ‏كنم
من كه خود مشكل گشايم از غم هجران تو
مشكلى افتاده در كارم كه زارى مى‏ كنم
جان من در خاك رفت و زنده‏ ام من اى عجب
صبر من از دست رفت و بردبارى مى ‏كنم
 مويد 004-31
 

«فاطمه كيست؟»
جلوه زيباى حق شد مصطفى
جلوه‏ اى ديگر على مرتضى
نور حق تابيده اما بر همه
از رخ ايزد نماى فاطمه
فاطمه زينب گر لولاك بود
باعث خلق همه افلاك بود
فاطمه يك معجزه از احمد است
بهترين جلوه ز نور ايزد است
فاطمه معناى عشق حيدر است
فاطمه بود و نبود مصطفى
مصطفى قرآن و زهرا آيه ‏اش
مصطفى همچون شجر او پايه ‏اش
ام بابا، ريشه و اصل شجر
عالم هستى صدف، زهرا گهر
گوهرى يكدانه در بين نقاب
چادرش بر عصمت الله شد حجاب
كوثر طه و جان خاتم است
عاشق رويش خداى عالم است
فاطمه قرآن عشق مصطفى
دين طه گيرد از زهرا صفا
گر نبى دارد نداى سرورى
مدعى گرديده بر پيمغمبرى
معجزى آورده آن نيكو سرشت
كوثرى آورده با بوى بهشت
بوى جنت شمه‏ اى از بوى او
عرش رحمن قطعه ‏اى از كوى او
كوى او برتر ز عرش عرشيان
آرزومند طوافش آسمان
آسمان كز نور او يابد قيام
گشته فرش راه آن دلخسته مام
مام هستى باشد و ام پدر
خلقت عالم كند با يك نظر
يك نظر بنمود و عالم شد پديد
قامتش اما ز بار غم خميد
قد خميده در ميان كوچه ‏ها
مى‏ دود او در قفاى مرتضى
مرتضى با دست بسته در گداز
فاطمه پهلو شكسته در نماز
در نمازش نيلى و خونين جگر
غنچه ‏اش جا مانده پر خون پشت در
پشت در شد سجده گاه فاطمه
عالمى سوزد ز آه فاطمه
فاطمه با ناله واغربتا
پشت در گويد بيا يا مهديا
مهديا اينك به فريادم برس
خون چكد از سينه ‏ام با هر نفس
هر نفس چون قاتل جان مى ‏شود
غم ميان سينه پنهان مى‏ شود
داغ دل گرديده تا روز ابد
از چه رو دشمن به در مى ‏زد لگد
باعث خلق همه نيلى چرا
بر رخت يا فاطمه سيلى چرا

«فاطمه و فاطميه»
فاطميه شرح درد فاطمه است
انعكاسى از نبرد فاطمه است
فاطميه انقلابى در سكوت
ناله شب زنده دارى در قنوت
فاطميه، ماه مظلوميت است
دشمنان را فصل محكوميت است
فاطميه، فاطمه آزردن است
از خودى‏ ها ضرب سيلى خوردن است
فاطميه، اشك و اندوه و محن
خانه وحى على آتش زدن
فاطميه با خودى جنگيدن است
خط شكن خانه نشين گرديدن است
فاطميه بر حقيقت تاختن
محسن اندر پشت در انداختن
فاطميه دست مولا بستن است
پهلوى صديقه را بشكستن است
فاطميه چيست، مسجد آمدن
خطبه خواندن حرف آخر را زدن
فاطميه نيست تنها اشك و آه
ابتدا بايد دهى تشخيص راه
فاطميه با ولايت بودن است
نه نفاق و كفر را پيمودن است
فاطميه جلوه اسرار حق
اكثريت كى بود معيار حق
اكثريت از على بگريختند
طرح بر ضد ولايت ريختند
اكثريت چشم خود را بسته‏ اند
به گروه ضد حق پيوسته‏ اند
اكثريت در نبرد با حسن
ريختند در خيمه ى مولا حسن
رحمت الله صادقي 004- 63

«حزن فاطميه»
فاطميه آمد و محزون شدم
از غم ليلاى حق مجنون شدم
فاطميه ناله‏ ها دارد به دل
فاطميه لاله‏ ها دارد به گل
فاطميه از مدينه شاكى است
چادر زهراى اطهر خاكى است
فاطميه محور سيلى شده
روى ليلاى خدا نيلى شده
فاطميه فاطمه گريان بود
سينه‏ اش از فرط غم بريان بود
فاطميه فاطميون در غمند
سينه سرخ و رو كبود و در همند
فاطميه هر دلى دردى كش است
هر مشامى پر ز دود و آتش است
فاطميه طاقت از دل مى ‏برد
نوك ميخ داغ، سينه مى‏ درد
فاطميه پهلوى زهرا شكست
پهلويش نه، حرمتش يكجا شكست
فاطميه قلب ما را مى‏ كند
اهل بيت مصطفى را مى ‏زند
فاطميه صد برائت مى‏دهد
فاطمه درس شجاعت مى‏دهد
فاطميه دست آورد غدير
بيعت از خم تا به كوچه بى نظير
فاطميه مى ‏شود پر پر چنين
مى ‏شود ناموس حق نقش زمين
فاطميه يك شب و يك روز نيست
هيچ روزى برتر از امروز نيست
فاطميه يكه و تنها عليست
دشمنش در مستى و لايعقلى است
فاطميه وقت، وقت بيعت است
جاى بيعت در ميان هيأت است
فاطميه زخم دل گيرد نمك
مى‏ خورد مظلومه از ظالم كتك

«مدينه»
اى مدينه ‏اى همه سوز و گداز
اى شب صحراى خاموش حجاز
اى بيابان سكوت و اشك و خون
اى سپهر تيره و بخت نگون
اين سكوت، اين گريه آهسته چيست؟
اين صداى ناله پيوسته چيست؟
خشت خشت خانه ‏اى را زمزمه ‏ست
ناله ي يا فاطمه يا فاطمه‏ ست
خانه ما گر چه از خشت است و گل
خشت روى خشت، نه، دل روى دل
پايه ديوار آن بر طاق عرش
و ز پر خود عرشيان آورده فرش
سقف آن بالا نشين كهكشان
آستانش آسمانِ آسمان
خاك آن را شسته آب سلبيل
گرد آنرا رُفته بال جبرئيل
گر سراغ خشتى از اين خانه داشت
پاى كى موسى به سينا مى ‏گذاشت
تا تو هستى قبله كاشانه‏ ام
قبله مى‏ گردد به دور خانه ‏ام
حيف شد اين خانه را آتش زدند
با كبوتر لانه را آتش زدند
خانه‏ اى در بسته، نه، در نيمه باز
اهل آن چون در سوز و گداز
دو كبوتر برده سر در بال هم
هر دو گريانند بر احوال هم
كرده بر تن چهار ساله بلبلى
رخت ماتم در غم خونين گلى
باغبانى با دو دست خويشتن
كرده خونين لاله خود را كفن
ساعت سخت فراق آغاز شد
مخفى و آهسته درها باز شد
شد برون آرام با رنج و ملال
هفت مرد و چهار طفل خردسال
چهار تن دارند تابوتى به دوش
ديده گريان، سينه سوزان، لب خموش
در دل تابوت جان حيدر است
هستى و تاب و توان حيدر است
گويى آن شب مخفى از چشم همه
هم على تشييع شد هم فاطمه
او پى تابوت زهرا مى ‏دويد
نه، بگو تابوت او را مى ‏كشيد
كم كم از دستش زمام صبر رفت
با دو زانو تا كنار قبر رفت
زانويش لرزيد، اما پا فشرد
دستها را جانب تابوت برد
خواست گيرد جان خود را روى دست
زانويش خم گشت و باز از پا نشست
كرد چشمى جانب تابوت باز
برد سوى يار خود روى نياز
كاى وجودت عرش را قائمه
يارى ام كن، يارى ام كن فاطمه

«سلام ما به زهرا»
سلام ما سلام ما به رحمت و به جود تو
سلام ما سلام ما به چهره‏ ى كبود تو
سلام ما سلام ما به قلب داغديده ‏ات
سلام ما سلام ما به قامت خميده ات
سلام ما سلام ما به طفل نا اميد تو
سلام ما سلام ما به محسن شهيد تو
سلام ما سلام ما به چهره ى خجسته ات
سلام ما سلام ما به پهلوى شكسته ات
سلام سلام ما به گريه‏ هاى دخترت
سلام ما سلام ما به ناله ‏هاى شوهرت
سلام ما سلام ما به نغمه ى حجاز تو
سلام ما سلام ما به آخرين نماز تو
سلام ما سلام ما به صحنه ى مدينه ات
سلام سلام ما به خون زخم سينه ات
سلام ما سلام ما به قلب پر ز داغ تو
سلام ما سلام ما به قبر بى چراغ تو
مرتضى وافى 004-99


«غزل»

اى درود و صلوات از طرف دادگرت
اى امامان و نبييّن و خدا مفتخرت
مى‏ كند ناز به بوى خوش فردوس، نسيم
گر به همراه غبارى بَرَد از خاك درت
دختران در همه جا دست پدر مى ‏بوسند
تو كه هستى كه زند بوسه به دستت پدرت
به خداوند دو عالم به دو عالم نبود
چون تو و امّ و اب و شوهر و دخت و پسرت
چه خلوصى، چه خضوعى چه خشوعى است ترا؟
كه خدا فخر نمايد به نماز سحرت
 مرتضى وافى 004-99

«اصل كلام»
فاطمه اصل كلام عشقبازى با خداست
فاطمه بخش نخستين جمله سازى با خداست
فاطمه طوفانى از درياى جود سر مد است
فاطمه ام ابيهاى وجود احمد است
فاطمه يعنى خط راز و نياز با جلى
فاطمه يعنى شط خون حسين بن على
فاطمه دستى كه لبهاى امين بوسيده است
مرتضى مستى كه صهباى يقين نوشيده است
فاطمه نوح است و كشتيبان درياى وجود
فاطمه راه نياز و روح آيات سجود
فاطمه زائيده نور على نور وجود
فاطمه تنديس بتراشيده ي ذات ودود
فاطمه يعنى كتاب عشق بى نام و نشان
فاطمه يعنى گل باغ بقيع عاشقان
فاطمه نام و نشان از بى نشانى داشته
فاطمه مهر على را در دل خود كاشته
فاطمه محصولى از بود و نبود حيدر است
فاطمه نيلوفر سرخ كبود حيدر است
فاطمه نيلى ز سيلى گشته رخ در كوچه ‏ها
فاطمه گوشى كه خونين گشته در پس كوچه ‏ها
فاطمه يعنى گناه گفتن نام على
فاطمه يعنى سزاى بودن نام على
فاطمه سلطان بى چون و چراى عالم است
فاطمه حق را كنيز است و خداى عالم است
جوادآقاجاني 004-127

 

«همسفر غربت»
سالار بيابان‏ طلبى اى گل زهرا
مولاى من اى خيمه نشين دل صحرا
تا چند بمانى تك و تنها به بيابان
ما را بطلب در بر خود اى مه بطها
من از غم هجران تواندر تب و تابم
تو همسفر غربتى اى بى كس و تنها
تا چندزنى خيمه تو در كوه و بيابان
من ساكن شهرا ستم و تو ساكن صحرا
عمرى سپرى شد به تو همدرد نگشتم
بيهوده زنم لاف محبت به تو مولا
من مدعى عشقم و تو مظهر عشقى
اما نكنم هيچ ز معشوق تمنا
ما را چو غلامى بخر اى يوسف زهرا
تا از طلب غير تو باشيم مبرا
مهمان بنما يك دو سه روزى به خيامت
ما رابه ره يارى خود ساز مهيا
ارضى 170 ن 010
 

«راز داردل»
متاب اي ماه كه گرديده ماه من خاموش
خموش باش كه يارم شد از سخن خاموش
چو نخل خشك به يكباره برگ و بارم ريخت
كه گشته بلبل زارم در اين چمن خاموش
كنار خاك لحد ناله مى‏ زنم تنها
كه راز دار دلم خفته در كفن خاموش
چراغ انجمن دل شكستگان برخيز
ببين چگونه شده بى تو انجمن خاموش
پناه زن نه مگر هست شوهرش، ز چه رو
تو تازيانه ز دشمن خورى و من خاموش
نفس به سينه تنگم شده است زندانى
كه شسته‏ ام تنت از زير پيرهن خاموش
حسين بهر دل من به خانه كرده سكوت
صداى ناله شده بر لب حسن خاموش
صحابه عهد شكستند و شد سبب ميثم
كه بت به جاى خدا بود و بت شكن خاموش
سازگار 004-45

«اميد عطا»

هر كه در ماند ز هر جا، رو به زهرا مى ‏كند
در ديار شيعيان او كار مولا مى‏ كند
اين چه سرى هست تا دل مى‏ كند ياد على
فاطمه مى‏ آيد و در سينه مأوا مى ‏كند
مى‏ كند عرش خدا داغش دل بشكسته را
گنج مهرش در دل ويرانه غوغا مى ‏كند
گر ز روى صدق رو آرند بر درگاه او
درد بى درمان عالم را مداوا مى‏ كند
هر گنهكارى كه گم شد در نمكزار غمش
آبروى رفته را با گريه پيدا مى‏كند
آنچه بر ما مى‏ رسد از فيض عالم فاطمه است
مى‏كند امروز هم كارى كه فردا مى‏كند
هر كه دل بندد به اميد عطاى حضرتش
لطف زهرايش گره از كارها وا مى ‏كند
قطره ي اشكى كه مى ‏ريزيم بهر فاطمه
بهر خاموشى آتش كار دريا مى ‏كند
گر چه از اعمال ما مهدى دلش آزرده است
گريه ي بر فاطمه او را تسلى مى ‏كند
«رستگار» است آنكه اندر مكتب عشق على
عمر خود را صرف مشق نام زهرا مى ‏كند
رستگار 004-174

«بقيع»
جلوه ي جنت به چشم خاكيان دارد بقيع
يا صفاى خلوت افلاكيان دارد بقيع
گر حصار كعبه را جبريل دربانى كند
صد چو موسى و مسيحا پاسبان دارد بقيع
گر چه با شمع و چراغ اين آستان بيگانه است
الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقيع
گر چه محصولش بظاهر يك نيستان ناله است
يك چمن گل نيز در آغوش جان دارد بقيع
گر چه مى ‏تابد بر او خورشيد سوزان حجاز
از پر و بال ملائك سايبان دارد بقيع
ميتوان گفت از گلاب گريه اهل نظر
بى نهايت چشمه ‏ى اشك روان دارد بقيع
بشكند بار امانت گر چه پشت كوه را
قدرت حمل چنين بارگران دارد بقيع
تا سروكارش بود با عترت پاك رسول
كى عنايت با كم و كيف جهان دارد بقيع
اين مبارك بقعه را حاجت بنور ماه نيست
در دل هر ذره خورشيدى نهان دارد بقيع
اينكه ريزد از د و ديوار او گرد ملال
هر وجب خاكش هزاران داستان دارد بقيع
چون شد ابراهيم قربان حسين فاطمه
پاس حفظ اين امانت را بجان دارد بقيع
فاطمه بنت اسد عباس عم، ام ‏البنين
اين همه همسايه عرش آستان دارد بقيع
در پناه مجبتى در ظل زين العابدين
ارتباط معنوى با قدسيان دارد بقيع
باقر علم نبى و صادق آل رسول
خفته ‏اند آنجا كه عمر جاودان داردبقيع
قرنها بگذشته بر اين ماجرا اما هنوز
داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقيع
كس  نمى‏ داند چرا يا قره عين الرسول
منظر فصل غم‏ انگيز خزان دارد بقيع
آخر اينجا قصه گوى رنج بى پايان تست
غصه و غم كاروان در كاروان دارد بقيع
خفته بين منبر و محرابى اما باز هم
از تو اى انسيه حورانشان دارد بقيع
راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت
تا يكى مهر خموشى بر دهان دارد بقيع
شب كه تنها مى ‏شود با خلوت روحانى اش
اى مدينه انتظار ميهمان دارد بقيع
شب كه تاريك است و در بر روى مردم بسته ‏اند
زائرى چون مهدى صاحب الزمان دارد بقيع
كاش باشد قبضه خاكم در آن وادى شفق
چون ز فيض فاطمه خط امان دارد بقيع
شفق (004-124 )
 

«درياى غم»
آن شب مدينه كشتى درياى غم بود
درياى غم از كثرت ظلم و ستم بود
آن شب سپيده با سحر همدرد مى ‏شد
گلبرگ سبز آرزوها زرد مى ‏شد
آن شب شفق بهر شقايق حجله مى ‏بست
غم هاله‏ اى از خون به روى دجله مى ‏بست
آن شب به جام لاله لادن نوش مى‏ كرد
راز و نياز باغبان را گوش مى‏ كرد
آن شب درون خانه ساقى كوثر
غم بود و ماتم بود و اسماء بود و حيدر
آن شب گلان باغ هستى جمع بودند
با بلبلى پروانه يك شمع بودند
آن شب فضا پوشيده شد از ابر تيره
بر نور چشمى چشمها گرديده خيره
آن شب برادر با براد راز مى‏ گفت
خواهر به خواهر درد دل را باز مى ‏گفت
آن شب حسن اشك حسينش پاك مى‏ كرد
چون غنچه‏ اى زينب گريبان چاك مى ‏كرد
آن شب قضا نقش قدر بر باد مى ‏داد
كلثوم را درس شهادت ياد مى‏ داد
آن شب على از ديده در ناب مى ‏ريخت
اسماء به روى جسم زهرا آب مى ‏ريخت
آن شب به داغستان صحرا لاله مى ‏سوخت
در سينه سيناى مولا ناله مى‏ سوخت
آن شب خزان گهواره غم تاب مى ‏داد
زهر ستم بر ما به جاى آب مى‏ داد
آن شب على با همسر خود گفتگو داشت
گوئى كه با زهراى خود رازى مگو داشت
مى‏ گفت اى آئينه دار ملك هستى
مجموعه شرم و حيا و حق پرستى
اى واى من پيراهن تو غرق خون است
و ز نقش سيلى روى ماهت نيلگون است
زهراى من خيز و على را ياورى كن
بين من و اى ناسپاسان داورى كن
بى تو على بايد كه راه آه پويد
راز دلش را بعد از اين با چاه گويد
بى تو على از زندگانى سير گشته
همگام آه و ناله شبگير گشته
زهراى من در سخن آخر نسفتى
از ماجراى كوچه و دشمن نگفتى
رفتى چو در نزد پدر راز دار دنيا
راز دلت را لااقل بر گو به بابا
برگو كه پهلوى تو را با در شكستند
برگو درون كوچه بر من راه بستند
بر گو به سيلى صورتم را سرخ كردند
آنانكه با اسلام از كين در نبردند
برگو پدر آورده ‏ام بهرت نشانه
هم جاى ضرب سيلى و هم تازيانه
حسن فرح‏بخش (ژوليده)( 004-166 )

«فاطميه»
فاطميه اعتقاد شيعه است
عشق زهرا در نهاد شيعه است
فاطميه آبروى اهل دل
سوختن در گفتگوى اهل دل
فاطميه شاهدي بر بى نشان
غربت مولا اميرالمومنان
فاطميه از ولايت تا ولى
يك ثقيفه فتنه در حق على
فاطميه شور و حال و گريه است
چشم اگر چشم است مال گريه است
فاطميه محو زهرا بودن است
افتخار نسل زنها بودن است
فاطميه فصل يك تاريخ درد
اين حديث تلخ با دلها چه كرد
فاطميه كوثر پر پر شده
شاخه‏ اى از ياس خاكستر شده
فاطميه رنج محتوم على
يك ثقيفه حق مظلوم على
فاطميه ذوالفقارى در نيام
بازتاب گريه ‏هاى ناتمام
فاطميه شرم آتش در بهشت
بيقرار از اشك پيغمبر بهشت
فاطميه سيلى و ياس كبود
يا محمد جرم  زهرايت چه بود
فاطميه با ولايت بودن است
خط سرخ رهبرى پيمودن است
فاطميه خطبه‏ هاى آتشين
گفتن از حق در حضور غاصبين
فاطميه با اذانهاى بلال
سوختن در آتش اشك زلال
فاطميه ريشه دارد در حجاب
جلوه زهرايى اسلام ناب
فاطميه سر ياس و لاله است
يك حيات هجده ساله است
فاطميه مصحف رنج بتول
اولين غمنامه آل رسول
جعفررسول زاده(آشفته) (004-28 )
 

«ائمه بقيع»
رتبه‏ اى برتر ز عرش كبريا دارد بقيع
زانكه با خود جسم خاصان خدا دارد بقيع
گر بود شبها فضايش خالى از شمع و چراغ
از فروغ حق بسى نور و ضياء دارد بقيع
چشم مشتاقان ز خاك آستانش روشن است
از براى ديده ما طوطيا دارد بقيع
گنجها باشد نهان در سينه ويرانه ‏اش
در بر اهل نظر قدر و بها دارد بقيع
سينه‏اش سوزان بود از داغ زهراى جوان
در ضميرش تا ابد شور و نوار دارد بقيع
مي رسد برگوش جانها بانگ افغانش هنوز
يادگارى گوئى از خير النسا دارد بقيع
چون دل دريا بود آكنده از در و گوهر
گوهرى در خويشتن چون مجتبى دارد بقيع
در دل خود كرده پنهان پيكر پاك حسن
پاره پاره سينه از زهر جفا دارد بقيع
باشد اين خاك بهشتى مدفن زين العباد
زان سبب بوئى ز دشت كربلا دارد بقيع
باقر علم نبيين خفته در اين خاك پاك
كز وجودش يك جهان عز و علا دارد بقيع
جعفر صادق بود مدفون در اين خاك شريف
پيشواى مذهب و دين هدا دارد بقيع
قدر آن پنهان بود از ديده خلق زمين
خاك بوس در گه از اهل سماء دارد بقيع
به مشام جان رسد از خاك آن بوى بهشت
ماهرا از بس شميم جانفزا دارد بقيع
على غفرالهى (ماهر)( 004-170 )
 

«تسلى»
زندگى با من مظلومه مدارا نكند
مرگ هم عقده‏ اى از مشكل من وا نكند
اى اميد دل من تا كه تو رفتى ز برم
دل ماتم زده‏ ام، جز تو تمنا نكند
كارم از گريه گذشته است، غمم نيز زحد
دل غمگين مرا گريه تسلى نكند
غمگسار دل من بعد تو جز زينب نيست
زينبت اشك مرا پاك ز سيما نكند
شمع سان سوزم و زينب شده پروانه من
آخر از سوختن، اين غمزده پروا نكند
اين در سوخته را كز تو نشان‏ها دارد
چه كنم تا كه حسين تو تماشا نكند
مخفيانه، دل شب بر سر قبرت آيم
كه كسى قبر تو را فاطمه پيدا نكند
رستگار آرزوى طوف حريمت دارد
در ره كعبه جز اين قبله تماشا نكند
 

«دفاع از ولايت»
گلى كه باغ رسالت از او معطر بود
كنار غنچه خونين خويش پر پر بود
به ياد خانه تاريك بانويى سوزم
كه شعله ‏هاى چراغش ز آتش در بود
نداشت بيشتر از هيجده بهار اما
مصيبتش ز همه انبياء، فزونتر بود
كجا روم به كه گويم كه نيلى از سيلى
جمال عصمت پروردگار داور بود
در آفتاب بريدند سايبان كسى
كه رحمتش به سر خلق سايه گستر بود
پى دفاع ولايت شكسته شد دستى
كه روى آن اثر بوسه پيمبر بود
بدن كبود، پسر كشته، بازوان خسته
هنوز سينه سپر بر دفاع شوهر بود
به كودكى شده بانوى خانه ‏اى زينب
كه آستان آن قتله گاه مادر بود
سازگار(004-45 )
 

«محبت زهرا»
اشكى بود مرا كه به دنيا نمى ‏دهم
اين است گوهرى كه به دريا نمى ‏دهم
گر لحظه‏ اى وصال حبيبم شود نصيب
آن لحظه را به عمر گوارا نمى ‏دهم
عمرى بود كه گوشه نشين محبتم
اين گوشه را به وسعت دريا نمى ‏دهم
در سينه‏ ام جمال على نقش بسته است
اين سينه را به سينه سينا نمى ‏دهم
تا زنده‏ام ز درگه او پا نمى‏ كشم
دامان او ز دست تمنا نمى‏ دهم
سرمايه محبت زهراست دين من
من دين خويش را به دو دنيا نمى ‏دهم
گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا
يك ذره از محبت زهرا نمى‏ دهم
امروز بزم ماتم زهرا بهشت ماست
اين نقد را به نسيه فرا نمى‏ دهم
در سايه رضايم و همسايه رضا
اين سايه را به سايه طوبى نمى ‏دهم
من بنده امام زمان و مويدم
هرگز ز دست، دامن مولا نمى‏ دهم
مويد(004-31 )

«شام غريبى »

نخل بريده من، ديگر ثمر ندارد
شام غريبى من، ديگر سحر ندارد
پروانه مدينه، افتاده بين بستر
غير از پرى شكسته، جز چشم‏ تر ندارد
خواهد نماز خود را بر روى پا بخواند
بيمار خانه ي من، اما كمر ندارد
اى واى از دمى كه، افتاد بين كوچه
افتاده بود آنجا، قنفذ به جان زهرا

«غم فراق»
گل بودم و به ‏فصل جوانى خزان شدم
پژمرده از فراق رخ باغبان شدم
پشتم خميده بود و ز بار غم فراق
اما نويد مرگ شنيدم جوان شدم
آتش زدند بر من و بر آشيان من
در آشيان، كبوتر بى آشيان شدم
دستم پى حمايت حق على شكست
چون يافتم سلامت او شادمان شدم
تا حفظ جان شوهر مظلوم خودكنم
با پهلوى شكسته به مسجد روان شدم
نگذاشتم خراش رسد بر رخ على
جان دادم و فداى شه انس و جان شدم
سازگار (004-45 )
 

«مسيحا نفس»

مصطفى چون گل ترا بوئيده است
بارها دست ترا بوسيده است
شام قدرم تار تار موى توست
آفتاب آئينه دار روى توست
اى به دست تو نگاه انبياء
خاك كويت قبله گاه اولياء
آسمان از دود آه من گرفت
در ميان كوچه ماه من گرفت
روى تو چون سرنوشت حيدر است
چشم تو باغ بهشت حيدر است
تا كه از ضرب لگد در باز شد
درد و رنج مرتضى آغاز شد
لاله را ديدم به چنگ خار وخس
آن مسيحايى نفس مى ‏زد نفس
دست غم آمد توانم را ربود
در ميان كوچه ياسم شد كبود
تا خزان ديدم گل صد برگ خود
كردم آنجا آرزوى مرگ خود
مونس من اشك تنهايى شده
ساقى كوثر تماشايى شده
ناله ديگر از غم پهلو مزن
شمع شام تار من سوسو مزن
مرگ ديگر خواهش از داور مكن
يار تنها را تو تنهاتر مكن
سازگار (004-45 )
«غم جانسوز»
بيا بنشين دمى فضه كنار بسترم امشب
كه آگه گردى از درد دل حزن آورم امشب
به تو مى‏ گويم اين راز و تو با مولا مگو هرگز
كه خون مى ‏ريزد از اين سينه پر آذرم امشب
نگه بر چهره زردم فكن تا خوب دريابى
كه مرغ روح مى ‏آيد برون از پيكرم امشب
نماز شب نشسته خواندم و كردم طلب از حق
كه مرگم را رساند حى داورم امشب
سزد، از چشمه چشمم بجاى اشك خون بارد
كه تنها مى‏ شود مظلوم عالم شوهرم امشب
مرا دوران هجران طى شد و شام وصال آمد
كه عازم سوى جنت جانب پيغمبرم امشب
شكسته دست من اما خبر كن زينبم آيد
كه خود شانه زنم بر گيسوان دخترم امشب
بخوان در شعر هارونى غم جانسوز زهرا را
كه مى‏ گويد ز سوز سينه غم پرورم امشب
حسن هارونى 004-161
 

«صبر ايوب »
از هجر تو يا زهرا ميسوزم و مى ‏سازم
اى دخت شه بطحا ميسوزم و ميسازم
اى مونس و غمخوارم اى شمع شب تارم
من بيكسم و تنها ميسوزم و ميسازم
ديگر نخورى سيلى رويت نشود نيلى
از كينه اين اعدا ميسوزم و ميسازم
بر گو چه كنم امشب با درد دل زينب
رفتى تو از اين دنيا ميسوزم و ميسازم
با شام غريبانت با جمله يتيمانت
با جمع پريشانها ميسوزم و ميسازم
من (صالحم) و گريان با جمله عزاداران
از هجر تو تا عقبا ميسوزم و ميسازم
 اسماعيل بيك بروجردى(صالح) 004-162

 

«يگانه سپيدار باغ وحى»
آن شب كه دفن كرد على بى صدا تو را
خون گريه كرد چشم خدا در عزا تو را
در گوش چاه گوهر نجوا نمى ‏شكست
اى آشناى درد على داشت تا تو را
اى مادر پدر غمش از دست برده بود
همراه خود نداشت اگر مصطفى تو را
ناموس دردهاى على بوده‏ اى چو اشك
پيدا نخواست غيرت شير خدا تو را
يك عمر در گلوى تو بغض استخوان شكست
در سايه داشت گر چه على چون هما تو را
خم كرد اى يگانه سپيدار باغ وحى
اين هيجده بهار پر از ماجرا تو را
دفن شبانه تو كه با خواهش تو بود
فرياد روشنى است ز چندين جفا تو را
تحريف دين فراق پدر غربت على
افكند اين سه درد به بستر ز پا تو را
نامت نهاد فاطمه كان فاطر غيور
مى‏ خواست از تمامى عالم جدا تو را
گلخانه مزار تو را عاشقى نيافت
اى جان عاشقان حسينى فدا تو را
پهلو شكسته ‏اى و على با فرشتگان
با گريه مى‏ برند به دارالشفا تو را
دارالشفاى درد جهان خانه على است
با گريه مى ‏برند ندانم كجا تو را
غافل مشو فريد از ين مژده زلال
كاين حال هديه ‏اى است زخير النساء تو را
قادر طهماسبى ريد) 004-163
 

«ماجراى تلخ گل»
باغ از يك سو در آتش، خرمن گل يك طرف
غنچه ي نشكفته يك سو، دا من گل يك طرف
مى‏زنند آتش به جان بلبل حسرت نصيب
غارت گلچين ز يك سو، چيدن گل يك طرف
شعله در باغ ولايت سركشى ‏ها كرد و سوخت
غنچه را پيراهن از يك سو تن گل يك طرف
اى دريغا در ميان شعله‏ هاى كينه سوخت
غنچه را تن يك طرف پيراهن گل يك طرف
بلبل پر بسته را از باغ بيرون مى ‏برند
خَس ز يك سو خار يك سو دشمن گل يك طرف
مى‏زند اين تازيانه مى ‏زند آن با غلاف
قنفذ از يك سو مغيره دشمن گل يك طرف
يك طرف بى ‏شرمى آتش بيار و معركه
ماجراى تلخ سيلى خوردن گل يك طرف
يك طرف بر روى نازكتر ز گل سيلى زدن
ديدن بر روى خاك افتادن گل يك طرف
يك طرف گستاخى گلچين و ظلم و خار و خس
سوختن از بعد پر پر كردن گل يك طرف
عاقبت دست خدا را اين مِحَن از پا فكند
كشتن گل يك طرف سوزاندن گل يك طرف
طاقت از دست تماشا برد در آن گير و دار
شعله از يك سو به خون غلطيدن گل يك طرف
در ميان دودها و شعله ‏ها پيچيده بود
ناله بلبل ز يك سو شيون گل يك طرف
محمدعلى مجاهدى (پروانه)004-164
 

«پروانه مى‏ سوزد هنوز»
در عزايت اين دل ديوانه مى ‏سوزد هنوز
شمع خاموش ست و اين پروانه مى ‏سوزد هنوز
در ميان سينه قلب داغدار شيعيان
از براى محسن دردانه مى ‏سوزد هنوز
ناله جانسوز زهرا مى ‏رسد  هر دم به گوش
از شرارش اين دل ديوانه مى ‏سوزد  هنوز
مرغ خونين بال و پر را ز آشيان صياد برد
در ميان شعله‏ ها كاشانه مى ‏سوزد هنوز
ز آن شرر كاندر گلستان ولا افروختند
گل فتاد از شاخه و گلخانه مى ‏سوزد هنوز
در غم زهرا ز سوز آشنا كم گو فراز
در عزاى فاطمه بيگانه مى‏ سوزد هنوز
سيدتقي قريشي فراز(004-165 )
 

«قسم به قبر مخفى»
اى كه به قلب عالمى نقش گرفته داغ تو
اى كه پريده مرغ دل از همه سو سراغ تو
ميوه معرفت خورد روح الامين ز باغ تو
نور دهد به ديده‏ ها تربت بى چراغ تو
قسم به قبر مخفيت قسم به خاك تربتت
خون دل پاره پاره ‏ام گشته به ياد غربتت
كاش به جاى مشعلى سوزم در كنار تو
كاش چو اشك مخفيت افتم بر مزار تو
كاش چو چشم همسرت گردم اشكبار تو
كاش به جاى محسنت سازم جان نثار تو
فيض زيارت تو را هميشه آرزو كنم
تربت مخفى تو را هماره شستشو كنم
اى كه خزان شد از ستم بهار زندگانيت
گشته خميده سر و قد به موسم جوانيت
مدينه بعد مصطفى نديده شادمانيت
قسم به عمر كوته و به رنج جاودانيت
عنايتى عنايتى «ميثم» دلشكسته ‏ام
رو به سوى تو كرده‏ ام دل به غم تو بسته ‏ام
سازگار(004-45 )
 

«درياى اشك»

 شد درياى اشك و عقده از دل وا نشد
ماه گم گرديد و امشب هم اجل پيدا نشد
آنچنان كاندر جوانى قامت من گشته خم
روز پيرى هيچكس اينگونه قدش تا نشد
تا سحر شب را بسر بردم بحال احتضار
هيچكس حتى اجل حال مرا جويا نشد
روز روشن خانه‏ ام را از جفا آتش زدند
اين چنين بى حرمتى با خانه اعدا نشد
بهر ذوى القربا مودت خواست قرآنت ولى
جز به قتل من ادا حق ذوى القربا نشد
كشته گشتم بارها از خانه تا مسجد ولى
شادمانم كه سر موئى كم از مولا نشد
همسرى چون من براه شوهر خود جان نداد
كودكى چون محسنم قربانى بابا نشد
بر فراز منبرت گرديد حقم پايمال
هر چه ناليدم لبى هم در جوابم وا نشد
بر رخ پوشيده ‏ام آثار سيلى نقش بست
منكه رويم باز پيش چشم نابينا نشد
اى قلم بنويس اى تاريخ در خود ثبت كن
يك نفر در موج دشمن حامى زهرا نشد
همچو ميثم دوستان در اشك حسرت گم شدند
قبر ناپيداى زهرا عاقبت پيدا نشد

«نخل باران خورده »
ديده‏ ام خون گشت و يك دريا گريست
در شب يلداى غم تنها گريست
آه آنشب آسمان غمبار بود
بر غروب زهره زهرا گريست
مثل باران خورده نخل آنشب على
در خزان عشق سر تا پا گريست
كنج خانه از غم بى مادرى
تا سحر گه زينب كبرى گريست
واى من آنشب در و ديوار هم
بر غم تنهايى مولا گريست
اشك در چشمم تلاطم مى ‏كند
بايد امشب درد را يكجا گريست
محمودشريفي (كميل) (004-39 )
 

«زبان حال حضرت زهرا»
تا چند كشم هر سو اين قد كمانى را
اى مرگ بگير از من يكباره جوانى را
جان مى‏ رود از دستم خون خوردم و لب بستم
بايد ببرم در گور غمهاى نهانى را
در آرزوى مرگم افتاده برو برگم
دارم ز جهان تنها اين باغ خزانى را
ياد از پسرم آمد خون از بصرم آمد
ديدم بملاقاتم تا قاتل جانى را
مظلوم‏تر از من كيست گر هست بگويم كيست
آنكس كه نهد در گور اين قد كمانى را
در مسجد و در كوچه ديديم من و حيدر
او غاصب اول را من سيلى ثانى را
بس راز بهم گفتيم تا هر دو پذيرفتيم
او خونِ جگر خوردن من اشك فشانى را
(ميثم) چو نوا خواندى زين زمزمه سوزاندى
هم اسفل و اعلا را هم عالى و دانى را
 

«بخواب آرام»

دوباره شب شد و ظلمت بر آمد
كنار قبر زهرا حيدر آمد
پس از آنى كه ‏طفلان خوابشان برد
فلك تاب از دل بيتا بشان برد
ز خانه تا بقيع شاه يگانه
قدم آهسته بر دارد شبانه
به آوايى كه آيد از دل تنگ
به آوايى كه سوزد سينه سنگ
به آوايى كه پيغمبر بنالد
زمين و آسمان يكسر بنالد
بگويد زير لب در آن دل شب
امان از سينه سوزان زينب
بدين حالش چو طى شد راه صحرا
بيايد در كنار قبر زهرا
نهد صورت به‏ خاك آن شاه ابرار
بگويد اين سخن با چشم خونبار
سلام اى بانوى در خاك خفته
درود زندگى را زود گفته
بخواب آرام اى پهلوى شكسته
على اندر سر قبرت نشسته
بخواب آرام اى نور دو عينم
كه من تو چون پرستار حسينم
بخواب آرام با رخسار نيلى
به پيغمبر نشان ده جاى سيلى
به خانه چون روم رويت نبينم
بريزم اشك و با زينب نشينم
به مسجد چون روم بينم عدو را
به ياد آرم غم سيلى او را
چه خوبست اى همه آرام جانم
هميشه بر سر قبرت بمانم
سازگار(004-45 )
 

«خانه خاموش»
گر چه خاموشم بود در دل من‏ محشرى
كز پرستويم بجا مانده يك مشت‏ پرى
بى قرارم - ناله دارم - اى خدا صبرم بده
در عزاى فاطمه بى قرارى مى‏ كنم
شب كنار قبرا و سوگوارى مى‏ كنم

بى شكيبم من غريبم - اى خدا صبرم بده
سوزم از داغش ولى از نبى شرمنده ‏ام
اى خداوندا - چرا، بعد زهرا زنده‏ ام
جان و جانان سيرم از جان - اى خدا صبرم بده
ديشب از هجر رخش - تا سحر زينب نخفت
با دو چشم خونفشان اين سخن پيوسته گفت
خون بگريد ديده‏ ام در عزا و ماتمش
بر غم طولانى و عمر مثل گل كمش
ياس حيدر - گشته پر پر - اى خدا صبرم بده
داغ زهرايم فكند بار غم بر دوش من
بعد او غمخانه شد خانه ‏ى خاموش من
قد كمانم - نوحه خوانم - اى خدا صبرم بده

«مادر نمى‏ ماند»
چرا مادر نماز خويش را بنشسته مى ‏خواند
ز فضه راز آن پرسيدم و گويا نمى‏ داند
نفس از سينه‏ اش آيد به سختى گشته معلومم
كه بيش از چند روزى پيش ما مادر نمى ‏ماند
بجان من تو لب بگشا مرا پاسخ بده فضه
كه ديده مادرى از دختر خودرو بپوشاند
الهى مادرم بهر على جان داد لطفى كن
كه جاى او اجل جان مرا يكباره بستاند
به چشم نيم باز خود نگاهم مى‏ كند گاهى
كند از چهره تا اشك غمم را پاك و نتواند
دلم سوزد بر او اما نمى ‏گريم كنار او
مبادا گريه من بيشتر او را بگرياند
كنار بسترش تا صبحدم او را دعا كردم
كه بنشيند مرا هم در كنار خويش بنشاند
بسى آزار از همسايگانش ديدو مى ‏بينم
دعا درباره همسايگانش بر زبان دارند
چه در برزخ، چه در محشر، چه در جنت چه در دوزخ
به غير از وصف او «ميثم» نمى ‏گويد نمى ‏خواند
سازگار (004-45 )

«قبر بى نشانه»
شده وقت رفتن من ز كنارت اى على جان
كه مسافر قيامت شده يادت اى على جان
على يا على على جان على يا على على جان
ز مدينه مى‏ روم من به بهشت آروزها
چه كنم كه مى ‏شوى تو پس از اين غريب و تنها
تو بيا على سحرها به كنار قبر زهرا
كه ز چون توئى شنيدن چه خوش است صوت قرآن
به وصيتم عمل كن تو به غسل مخفيانه
بنما به خاك مدفون بدن مرا شبانه
تو و غربت و جدايى من و قبر بى نشانه
به جفاى دشمنان و غم من دليل و برهان
به كنار بستر من بنشين على مظلوم
كه شده كتاب عمر من دلشكسته مختوم
دگر از پناه مادر شده زينب تو محروم
حسن و حسين مظلوم شده ‏اند زار و گريان
من اگر جوان ز دنيا بروم غمى ندارم
دو پسر دو دختر خود به وديعه مى ‏گذارم
همه را پس از خداوند به تو يا على سپارم
تو به جاى من نوازش بنما از اين يتيمان
محمد موحديان(اميد) (004-41 )
 

«نشان مرگ»
امشب به نخل آرزويم برگ پيداست
بر چهره زردم نشان مرگ پيداست
امشب مرا در بستر خود واگذاريد
بيمار بيت وحى را تنها گذاريد
دوران هجرم رو به اتمام است امشب
خورشيد عمرم بر لب بام است امشب
خجلت زده از روى فرزندان خويشم
اسماء تو تنها وقت رفتن باش پيشم
چون روز آخر بود كار خانه كردم
گيسوى فرزندان خود را شانه كردم
ديدى در چه حالى در نمازم بود اسما
اين آخرين راز و نيازم بود اسما
آخر نگاه خويش را سويم بيفكن
مى‏خوابم اينك پرده بر رويم بيفكن
ديدى اگر خاموش به بستر خفته ‏ام من
راحت شدم پيش پيمبر رفته‏ ام من
شب‏ها برايم بزم اشك و غم بگيريد
در خانه آتش زده ماتم بگيريد
از من بگو با زينب آزاده من
بر چيده نگذارد شود سجاده من
من رفتم اما يادگارم زينب اينجاست
روح مناجات و دعايم هر شب اينجاست
سازگار(004-45 )
 

«بانوى يگانه»
هر شب به ياد رويت اى بانوى يگانه
آيم كنار قبرت از خانه مخفيانه
از آتش فراقت در سوز و در گدازم
ز اعماق سينه من آتش كشد زبانه
آن شب كه غسل دادم تو را به زارى
بر پيكر تو ديدم آثار تازيانه
رخساره تو نيلى ديدم ز ضرب سيلى
كز چشمه سار چشمم شد خون دل روانه
بودى تو بهتر از جان اما دريغ و افسوس
پنهان به خاك كردم جسم تو را شبانه
در خانه زينب تو مشغول خانه دارى
گويد به آه و زارى بر گرد سوى خانه
تا مى‏ دهم حسن را از داغ تسّلا
مظلوم كربلايت گيرد تو را بهانه
خون جگر زديد«ژوليده» كرد جارى
پيوسته شكوه دارد از گردش زمانه
ژوليده نيشابوري(004-94 )
 

«حلالم كن»
به وقت مرگ پر كردم ز خون چشم ‏تر خود را
كه تنها مى‏ گذارم بين دشمن همسر خود را
خدايا اولين مظلوم عالم را تو يارى كن
كه امشب مى ‏دهد از دست تنها ياور خود را
دلم خواهد كه برخيزم ز جا و بازويش گيرم
دل شب چون نهد بر قبر پنهانم سر خود را
اجل اى كاش در آن ماجرا مى ‏بست چشمم را
نمى‏ ديدم نگاه دردناك دختر خود را
شهادت مى ‏دهد فردا به محشر عضو عضو من
كه گشتند اين جماعت دختر پيغمبر خود را
على جان گريه كن تا عقده‏اى  سينه بگشايى
مكن حبس اينقدر آه دل غم پرور خود را
براى بار دوم زانويت خم مى‏ شود فردا
كه امشب مى‏ دهى از دست ركن ديگر خود را
حلالم كن حلالم كن حلالم كن حلالم كن
خداحافظ كه گفتم با تو حرف آخر خود را
سازگار(004-45 )
 

«بوى لاله پر پر»
شب شد و على دارد ناله غريبانه
گريه مى‏ كند تنها در عزاى ريحانه
اى خدا شده تنها على
با على و يا مولا على
آه و ناله و افغان از دل على خيزد
خون به جاى اشك امشب از دو ديده مى‏ ريزد
اى خدا شده تنها على
يا على و يا مولا على
لاله زار حيدر را شادى و صفا رفته
يا على شدى تنها همسرت كجا رفته
اى خدا شده تنها على
يا على و يا مولا على
سينه على پر خون همچو لاله صحرا
اى مدينه كو زهرا اى مدينه كو زهرا
اى خدا شده تنها على
يا على و يا مولا على
از مدينه مى‏ آيد بوى لاله پر پر
آمده شب و دارد همچو نى نوا حيدر
اى خدا شده تنها على
يا على و يا مولا على
حسن مفيدي (004-37 )

«حاصل باغ نبوت »

در بيت الحرام از آتش بيگانه سوخت
كعبه ويران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
شمع بزم آفرينش با هزاران اشك و آه
شد چنان كز دود آهش سينه كاشانه سوخت
آتشى در بيت معمور ولايت شعله زد
تا ابد ز آن شعله هر معمور و هر ويرانه سوخت
آه از آن پيمان شكن كز كينه خم غدير
آتشى افروخت تا هم خم و هم خمخانه سوخت
ليلى حُسن قدم چون سوخت از سر تا قدم
همچو مجنون عقل رهبر را دل ديوانه سوخت
گلشن فرخ فر توحيد آن دم شد تباه
كز سموم شرك آن شاخ گل فرزانه سوخت
گنج علم و معرفت شد طعمه افعى صفت
تا كه از بيداد و نان گوهر يكدانه سوخت
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فنا
خرمنى در آرزوى خام آب و دانه سوخت
كركس دون پنجه زد بر روى طاووس ازل
عالمى از حسرت آن جلوه مستانه سوخت
آتشى آتش پرستى در جهان افروخته
خرمن اسلام و دين را تا قيامت سوخته
 شيخ محمدحسين اصفهانى (مفتخر) 004-168
 

«مرگ خورشيد»
گردون سياه پوش شد و ماهتاب رفت
يا نور از سپهر على چون شهاب رفت
يك آسمان ستاره به مرگش گريستند
آنشب كه ماه خانه مولا به خواب رفت
بشكست قلب آينه حق و سنگ غم
وقتى كه در تراب مه بوتراب رفت
خورشيد دخت نبى چون غروب كرد
ديگر ز آسمان على آفتاب رفت
چشمى كه در فراق پدر روز و شب گريست
امشب به شوق ديدن رويش بخواب رفت
اى شيعه خون ببار كه در سوگ فاطمه
از جان شيعيان جهان صبر و تاب رفت

«شهلا» دلم به شوق بقيع است روز و شب
آنجا كه دخت حضرت ختمى مأب رفت
 صديقه صابرى 004-169
 

«غروب خورشيد»
در سكوت اى سلاله عشق آسمان گريست
خورشيد ديده بست و زمين و زمان گريست
يك آسمان ستاره زداغت سوختند
بى ماه عارضت دل كروبيان گريست
دخت نبى و جلوه طوبى و بحر فيض
در ماتم رسول عيان و نهان گريست
جبريل خون گريست ز فرط اِلَم چو ديد
شير خدا به ماتم زهرا ز جان گريست
از داغ ناز دانه ختم رسل ز بس
چون ابر نوبهار زمين و زمان گريست
فخر زنان هر دو جهانست فاطمه
كز مرگ او تمام جهان بى امان گريست
اى شيعه خون ببار كه در سوگ فاطمه
دلهاى شيعيان جهان با فغان گريست
شهلا دلم بشوق بقيع است روز و شب
زين رو قلم چو ديده من خون چكان گريست
صديقه صابري 004-169
 

«زهره تابان »
يگانه زهره ي تابان برج آل ياسينم
منم زهرا كه ختم المرسلين را جان شيرينم
از آن رو يارى مولاى خود كردم كه حق داند
على دين من است و من حمايت كردم از دينم
چرا آن بى حيا سيلى زند بر چهره زردم
نمى‏ داند مگر من بضعه خيرالنبيينم
نه تنها گوشوار گوش من بشكست در گوشم
پريد از شدت آن ضربه برق از چشم حق بينم
به بازويم غلاف تيغ مى ‏زد قنفذ ملعون
ميان خانه پيش ديده طفلان غمگينم
از آن تاريخ شبها خواب در چشمم نمى‏ آيد
كه از شب تا سحر آه دلم شد شمع بالينم
على نگذاشت تا نفرين كنم امت دون را
و گرنه شهر ويران مى ‏شد از تاثير نفرينم
نگريم لحظه‏ اى آرام تا جان در بدن دارم
مگر تنها اجل از راه آيد بهر تسكينم
على جان از تو مى ‏خواهم كه چون رفتم از اين دنيا
به شب انجام گيرد غسلم و تكفين و تدفينم
من از اسماء مى ‏خواهم كه بنمايد تو را يارى
كه خود تنها ندارى طاقت تغسيل و تكفينم

«مدينه»

چه شور است اين به سردارى مدينه
به دل داغى دگر دارى مدينه
مدينه بانگ حزن و ناله دارى
به دل داغ هزاران لاله دارى
مدينه شاهد غمها تو بودى
شريك ماتم زهرا تو بودى
تو مى‏دانى كه زهرا رفت از دست
پر و بال على زين ‏داغ بشكست
تو مى ‏دانى به جرم فتح خيبر
فدا شد پشت در زهراى اطهر
به روى فاطمه مُهر فدك خورد
براى يارى قرآن كتك خورد
فدك بر قتل زهرا شد بهانه
گهى سيلى شد و گه تازيانه
چنان اينجا حقيقت در حجاب ‏است
سلام مرتضى هم بى‏ جواب است
شبى ديدم على را زار و خسته
كنار تربت زهرا نشسته
ز ابر ديدگان ياقوت مى ‏سفت
پريشان با دلى خونبار مى ‏گفت
مدينه ناله كن با ناله من
فدا شد يار هيجده ساله من
مدينه من دگر يارى ندارم
به غير از آه غمخوارى ندارم
خدا داند اگر خورشيد خاور
نمى‏ آمد برون تا صبح محشر
كنار قبر زهرا مى‏ نشستم
به دور از چشم اعدا مى‏ نشستم
رحمت الله صادقي 00-63
 

«عزاداران طاها»
اجل گم كرده بعد از قتل محسن خانه ما را
بيا اى مرگ يارى كن من افتاده از پا را
نه دستى مانده تا گيسوى زينب را زنم شانه
نه پائى تا براى گريه گيرم راه صحرا را
ز تو اى دست ممنونم كه بر يارى دست حق
گرفتى از غلاف تيغ قنفذ اجر زهرا را
من از بهر على گريان على از بهر من گريان
به نوبت زينب غمديده يارى مى‏ دهد ما را
ببر اى دست سالم دست مجروح مرا بالا
كه از صورت بگيرم قطره قطره اشك مولا را
اجل را دور سر گردانده‏ ام تا بر على گريم
و گرنه پشت آن در گفته بودم ترك دنيا را
سيه پوش آمده از دود آتش خانه زهرا
چه خوش كردند همدردى عزاداران طاها را
عدو سيلى زدو پهلو شكست و من در آن حالت
گهى ديدم به پهلو گه به صورت دست بابا را
سراپا دردم و لب بستم و خاموشم از گفتن
مگر گاهى كه دور از چشم زينب بينم اسماء را

«اشك خونين»
آن شب كه پنهانى ز چشم خلق مولا
جسم شريفت را نهان در خاك مى ‏كرد
از بهر همدردى به مولا اشك خونين
جارى به دامان شفق افلاك مى‏ كرد
چشم زمان از بهر دفنش آب مى ‏ريخت
مهد زمين از غم گريبان چاك مى ‏كرد
آهسته آهسته على از جود امت
شكوه حضور سيد لولاك مى‏ كرد
طفلت حسن با آنكه خود با بيقرارى
غوغاى غم از آه آتشناك مى‏ كرد
هر دم به رخسار حسينت بوسه مى ‏زد
پيوسته اشك زينبت را پاك مى‏ كرد
زهرا در آن شب حجم اندوه على را
غير از خدا ديگر چه كسى ادراك مى ‏كرد
زهرا تو خود ديدى على را وقت دفنت
درياى چشم او ز خون كولاك مى‏ كرد
زهرا تو خود ديدى كه ساعد بند بندش
در اين مصيبت گريه همچون تاك مى ‏كرد
ساعد( 004-171 )
 

«تابوت زهرا»
نيمه شب تابوت زهرا را به دوشم مى ‏كشم
پيكر ام ابيها را به دوشم مى‏ كشم
پاى من مى‏ لرزد اما با تمام خستگى
پيكرى مجروح و تنها را به دوشم مى‏ كشم
آسمان بشنو صدايم را پس از زهرا دگر
خلوت شبهاى صحرا را به دوشم مى‏كشم
در سكوت و خلوت شب دور، از چشم همه
روحبخش جان طاها را به دوشم مى‏ كشم
تا نگردد آشكار اسرار قبر مخفيش
حال اين غمگين معما را به دوشم مى ‏كشم
گريه مى ‏خواهد دلم در پيش چشم كودكان
شرم دارم جسم زهرا را به دوشم مى ‏كشم
احمدسميع ( 004-157 )

«سوره تنهايى»

دلم مشتاق پرواز است تا اين مشت پر مانده است
نگاهم كن برايم نيمه جانى مختصر مانده است
تو چون نى غربت خود را چه مظلومانه مى‏ نالى
كجا پنهان كنم در حنجرم بغضى اگر مانده است
نگاهم مى ‏كنى كاندر تو مى‏ بينم غم خود را
هزار آئينه از اشك تو در اين چشم ‏تر مانده است
حديث رهگذار و سيلى دشمن مپرس از من
به روى آفتاب از پنجه ظلمت اثر مانده است
اگر دستم نگيرد دامن اشك تو معذورم
كه بر بازوى نخل زندگى ز خم تبر مانده است
پس از من سوره تنهايى ات ناخوانده مى ‏ماند
كه چندين آيه ازاوراق قرآن پشت درمانده است
يك امشب ميهمان سفره سوز درونم باش
كه در جام دلم يك جرعه خوناب جگر مانده است
آشفته( 004-28 )

«آستان وحى»
شيطان به بيت حىّ تعالى چه مى ‏كند
آتش به گرد جنت اعلا چه مى‏ كند
از باغ خلد دود چرا مى‏ شود بلند
بر روى حور سيلى اعدا چه مى ‏كند
رويش سياه گردد و دستش شكسته باد
قنفذ كنار خانه مولا چه مى ‏كند
دارالزيارة نبى و آستان وحى
اى واى مغيره در آنجا چه مى ‏كند
گيرم رواست سوختن خانه، ميخ در
بر سينه شكسته زهرا چه مى‏ كند
بايد ز تازيانه بپرسم كه در بهشت
آثار خون به قامت طوبى چه مى ‏كند
زن در ميان دشمن و مرد غريب او
با دست بسته و تن تنها چه مى‏ كند
در بيت وحى سوره ياسين به زير پا
يك لحظه بنگريد كه طاها چه مى ‏كند
گلها ز غم فسرده و پروانه منتظر
شمع ز پا فتاده به صحرا چه مى ‏كند
سازگار( 004-45)
 

«حرمت فاطمه»
اى خدا سينه من در ره قرآن بشكست
پيش چشم على و فضه و طفلان بشكست
محسنم سقط شد و گشت خزان نخل ترش
نخل هستى من از تيشه عدوان بشكست
غاصب حق على حق مرا غصب نمود
حرمت فاطمه را خصم چه آسان بشكست
درب آن خانه كه بى اذن پيمبر وارد
نشده، از لگدى دشمن نادان بشكست
ثلث ذريه من كشته شد از ضرب لگد
اى خدا جهل و ستم ريشه ايمان بشكست
به چه جرمى زده سيلى به رخم يا الله
آنكه شد پيرو نفس خود و پيمان بشكست
من جوان بودم و از جان و جهان سير شدم
قامت سرو من از فتنه دوران بشكست
منع كردند مرا تا نكنم گريه دگر
دل سوزان من از رنج فراوان بشكست
بس كن اين قصه «حبيبى» كه ز سوز جگرش
نه دل انس، دل حورى و غلمان بشكست
حبيبيان 004-172
 

«آرزو»
به هر طرف كه رو كنم، روى تو جستجو كنم
به عشق ماه روى تو، به ماه گفتگو كنم
به خانه اشك كودكان، به كوچه طعن دشمنان
با نخ اشك و دست غم، چاك دلم رفو كنم
نمى ‏روى، ز فكر من، نام تو گشته ذكر من
رفتى و با خيال تو، هميشه گفتگو كنم
شب شده روز روشنم، سير ز باغ و گلشنم
بوى تو را نمى‏ دهد هر آن گلى كه بو كنم
حسسن نگاه مى‏ كند حسين آه مى ‏كشد
زبان گرفته دخترت گريه به حال او كنم
بيا ببوس روى او، شانه بزن به موى او
بگو كه من با چه دلى، به سوى خانه رو كنم
رفته ‏اى اى گلم به گل، شدم ز باغبان خجل
بعد تو بهر درد دل، به چاه سر فرو كنم
من كه مسيح عالمم، زندگى آورد غمم
عقده گشاى هر غمم، مرگ خود آرزو كنم
علي انساني (004-71 )
 

«مشكل گشا»
خوشا روزى كه بر روى على در باز مى‏ كردى
غمى گر داشتى با شوهرت ابراز مى‏ كردى
چه مى ‏شد اى پرستوى شكسته پر، گه رفتن
تو با همتاى دل بشكسته ات پرواز مى‏ كردى
خوشا روزى كه با سرپنجه مشكل گشاى خود
گره از مشكل مشكل‏ گشا هم باز مى ‏كردى
خوشا روزى كه در اين خانه آتش زده زهرا
كنارم مى‏ نشستى و مرا همراز مى‏ كردى
نمى‏ دانم چه روزى بر سرت آمد در اين خانه
كه خود را با غم و درد و محن و دمساز مى‏ كردى
دلم مى‏ خواست با انفاس جانبخش اى مسيحايم
تو از بهر شفاى خويشتن اعجاز مى ‏كردى
شرار عشق ما چون در نهايت بود «هارونى»
چنين از پرده دل ساز غم آغاز مى‏ كردى
حسن هاروني (004-161 )

«آثار غربت»
خيز از كنار بستر بيمار غربتت
خون بارم از دو ديده ز ديدار غربتت
بهر چه باغبان به تماشا نشسته‏ اى
ديگر گلى نمانده به گلزار غربتت
كم گريه كن برابر چشمم على
سنگين بود به دوش دلم بار غربتت
بر صورتت نشسته على گرد بى ‏كسى
برصورتم نظاره كن آثار غربتت
آنجا كه درد غربت تو مشترى نداشت
تنها شدم به سينه خريدار غربتت
نيلوفرى شدم من و درباغ شعله‏ ها
پيچيد اى بهار به ديوار غربتت
بر لوح سينه‏ ام قلم ميخ در كشيد
با يك لگد هزار نمودار غربتت
دستى اگر نمانده برايم غمين مباش
بر دوش ديده مى ‏كشم اين بار غربتت
عليرضا شريف (004-158 )
 

«نماز آخر»
ز دست مردم يثرب، چه آمد بر سرت مادر
كه مرگ خويش را كردى طلب از داورت مادر
از اين پهلو به آن پهلو مپيچ اى غمگسار من
مبادا صدمه بيند زخمهاى پيكرت مادر
تو بين دشمنان كردى حمايت از على من هم
جدا يكدم نگردم از كنار بسترت مادر
الا اى طائر سدره، گناه تو چه بود آخر
كه صياد از ره كين، كرده بى بال و پرت مادر
تو كردى پاك از چشم على اشك غم و منهم
بگيرم اشك مظلومى ز چشمان ترت مادر
چه آمد بر سرت، در بين آن كوچه، كه بعد از آن
ندادى صورت خود را نشان شوهرت مادر
نه تنها من، در و ديوار اين غمخانه مى‏ گريد
گهى بر تو، گهى بر غصه ‏هاى رهبرت مادر
نمى‏ ديدم در اين حالت، نماز خويش را خوانى
مگر امشب تو مى ‏خوانى نماز آخرت مادر
نهم بر سينه ي سوزان تو دست و از آن ترسم
كه اين آتش كند آخر تو را خاكسترت مادر
خدا را گر به سر عمر شريفت آمده اول
دعا كن تا بميرد دختر غم پرورت مادر
هاروني (004-161 )
 

«قدرت نگاه»
ز بسكه آه كشيدم به سينه آه ندارم
چو شمع سوخته اميد صبحگاه ندارم
ز دانه دانه اشكم به آسمان دو ديده
ستاره هست و ليكن فروغ ماه ندارم
عصاى دست من خسته است شانه ي طفلم
بدون قامت زينب توان راه ندارم
تفاوتى نكند اين دو چشم، بسته و بازش
خدا گواه بود قدرت نگاه ندارم
قسم به كوتهى عمر كه در همه عمر
به غير بردن نام على گناه ندارم
 

«ابر بهاران »
خدا داند كه مثل شمع سوزان اشك مى‏ ريزم
ز شب تا صبح چون ابر بهاران اشك مى ‏ريزم
تن رنجور و روى نيلى و تاريكى شبها
بود شاهد كه من تا صبحگاهان اشك مى‏ ريزم
گهى بر غربت مولا و گاهى بر يتيمانم
گهى در ماتم ختم رسولان اشك مى‏ ريزم
به هنگام جوانى آرزوى مرگ خود دارم
رود تا عمركوتاهم به پايان اشك مى‏ ريزم
شكايت بر على كردند مردم گريه هايم را
رود بيرون ز شهر و در بيابان اشك مى ‏ريزم
نسوزد تا دل زينب ز برق آه جانسوزم
به دور از چشم او تنها و پنهان اشك مى‏ ريزم
به حال غربتم، چشم فلك مى‏ گريد اما من
براى اولين مظلوم دوران اشك مى ‏ريزم
غم خانه نشينيها على را بس بود ديگر
روم بيرون ز شهر و در بيابان اشك مى ‏ريزم
محمدنعيمي (004-96 )
 

«مادر جوان»
به هجده ساله بانويى به ناله
دعا مى ‏كرد طفلى چهار ساله
دو دست كوچكش سوى سما بود
كه سرگرم نيايش با خدا بود
در آن حالت كه در از ديده مى‏ سفت
چنين با ايزد دادار مى‏ گفت:
الهى، اى اميد نا اميدان
ترحم كن به ما از لطف و احسان
الهى مادرم زهرا جوان است
چرا پس قامتش همچون كمان است؟
چرا از زندگانى سير گشته؟
چرا در نوجوانى پير گشته
چرا يك دست بر پهلو گرفته؟
چرا از كودكانش رو گرفته؟
چرا آه و فغانش كار باشد؟
چرا شب تا سحر بيدار باشد؟
چرا از ديدگان گوهر فشاند؟
نمازش را چرا بنشسته خواند؟
نمى‏ دانم براى چيست يارب؟
كه صورت مى ‏كند پنهان ز زينب؟
نمى‏ دانم چه رخ داده خدايا
كه مى ‏گيرد به پهلو دست خود را
غرض از مرحمت اى حى دادار
تو مادر را براى ما نگه دار
اگر سر آمده عمرش خدايا
ز عمر ما به عمر او بيفزا
دل ما خوش بود بر مادر ما
مكن كم سايه ‏اش را از سر ما
علي انساني(004-71 )
 

«قد كمان»
داغ تو ياد داده به من اشك و آه را
آهى كه سوخت در نفسى مهر و ماه را
ترسم ز گريه آب شود چشم روزگار
اندازد، ار بقّد كمانم نگاه را
مويم سپيد گشت در آغاز زندگى
ديدم زبس شكنجه بخت سياه را
همسايگان ز گريه من شكوه مى ‏كنند
گويند برده گريه‏ ات از ما رفاه را
ديگر براى گريه برون مى ‏روم ز شهر
تا نشوند زين دل غمديده آه را
بگرفت انتقام على را عدو ز من
آنجا كه بست بر من مظلومه راه را
در كوچه‏ اى كه آمد و شد سخت بود سخت
سيلى زدند فاطمه بى پناه را
كردم دفاع پشت دراز محسنم ولى
كشتند دشمنان تو آن بى گناه را
گويند فضه شاهد مظلومى من است
روزى كه حق بپاى كند دادگاه را
ترسم كه پاره پاره شود قلب دادخواه
آرند اگر براى شهادت گواه را
 (004-45 )
 

«چشمه سار غم»

اى واى من كه نور اميدم ز خانه رفت
آن طائر شكسته پر از آشيانه رفت
بال و پر پرستوى من سوخت از جفا
ويران شد آشيانه من تا زلانه رفت
شد روزگار من همه تاريكتر ز شام
خورشيد زندگانى من چون شبانه رفت
تابوت نور تا كه رسد بر سرير عرش
ديدم به دوش خيل ملك شانه شانه رفت
از فاطمه نكرد ميخ در حيا، دريغ
چون تير قهر، سينه او را نشانه رفت
افسوس و آه و درد كه از ظلم ظالمان
پهلو شكسته ‏اى ز جهان مخفيانه رفت
نيلى رخ كه بود دلش شمه سار غم
مجروح سيلى و لگد و تازيانه رفت
زهراى من بدون تو شد همدم دلم
اشكى كه روز و شب ز بصر دانه دانه رفت
شعرى سرود«محسن صافى» ز بحر دل
سوز و گداز و شيون او تا كرانه رفت
محسن صافي (004-88 )
 

«بانوى بهشت»
اى آنكه خلقت دو جهان شد براى تو
جان جهانيان همه يكسر فداى تو
اى آفتاب دو ديده طاها كه آفتاب
يك بامداد سرنَزند بى رضاى تو
اى دختر رسول خدا بانوى بهشت
غير از خدا كسى نبود آشناى تو
ناموس حق مليكه ‏ى دين، اى كه مصطفى
اذن دخول مى‏ طلبد در سراى تو
آن كوثرى كه كرده خدا بر نبى عطا
مقصود حق تو بودى و فرزندهاى تو
كاخ حيا و زهد بود مهد عصمتت
صد آفرين به عصمت و زهد و حياى تو
اى گوهرى كه مثل تو نبود به روزگار
غير از على كسى نشناسد بهاى تو
مهرت اگر به سينه نباشد نمى ‏دهند
باغ بهشت را به كسى بى ولاى تو
يا فاطمه چو عزم شفاعت كنى به حشر
چشم تمام خلق بود بر عطاى تو
خسرو كجا ز مدح و ثناى تو دم زند
جايى كه حق سروده به قرآن ثناى تو
خسرو مشهدي (004-153 )
 

«گفته‏ هاى احمد»
در مدينه حضرت خَتمُ الرُّسل
شادمان آمد به ديدار دو گل
حيدر و زهرا پذيرايش شدند
شاد از ديدار سيمايش شدند
گشت از زيبايى خير البشر
محفل پر نورشان پر نور تر
چند روزى بيشتر نگذشته بود
فاطمه بانوى حيدر گشته بود
مصطفى آمد كند تقسيم كار
گفت باشد دختر من خانه دار
كار بيرون با على مرتضى است
كار خانه قسمت خيرالنساءست
فاطمه خوشحال شد از اين سخن
كرد شكر كبرياى ذوالمنن
سالها بگذشت از اين روز پاك
مصطفى مسموم شد روحى فداك
من نمى‏ دانم چه شد بعد از رسول
زندگانى سخت آمد بر بتول
گفته‏ هاى احمدى از ياد رفت
حرمت زهراى او بر باد رفت
غصه او دخترش را پير كرد
كار زهرا و على تغيير كرد
كار بيرون با على ديگر نبود
ذوالفقارى در كف حيدر نبود
رفت بيرون اى خدا يا فاطمه
كار بيرون گشته كار فاطمه
رفت بيرون تا كند افشاگرى
حق بگيرد از عدوى كافرى
مرتضى خجلت زده خانه نشين
فاطمه در كوچه ‏ها نقش زمين
مرتضى در آتش دلواپسى
فاطمه در كوچه‏ هاى بى كسى
مرتضى بر روى زانو شد چنين
فاطمه سيلى خورد از دست كين
مرتضى دارد شرارى در درون
فاطمه شد گوشوارش غرق خون
يا رسول الله يا خير البشر
جانشينت را ببين خونين جگر
 

 

«غربت حيدر»
جز غم كسى به خانه ما سر نمى‏ زند
اينجا كه مرغ شوق دگر پر نمى ‏زند
در شهر خود غريبم و با درد آشنا
در خانه غريب كسى در نمى‏ زند
من بضعه پيمبر و يك تن از اين همه
دَم از سفارشات پيمبر نمى ‏زند
جز من كه بر دفاع على سينه‏ اش شكست
حرفى كسى ز غربت حيدر نمى ‏زند
آتش زدند خانه ما را كه هيچ كس
آتش به آشيان كبوتر نمى ‏زند
در پشت در شهادت من شد شروع و حال
غير از اجل به گرد سرم پر نمى ‏زند
مى ‏زد مغيره و يك تن به او نگفت
زن را كسى مقابل شوهر نمى ‏زند
بيش از همه به حالت زينب دلم بسوخت
مادر كسى برابر دختر نمى‏ زند
كرديم امتحان (مويد) كه هيچگاه
جز آستان ما، در ديگر نمى‏ زند
 


«دخت پيمبر»

نمى ‏دانم چرا زهراى اطهر
گل من در جوانى گشته پر پر
نمى‏ دانم چرا بر محرم خود
رخش پنهان نمود دخت پيمبر
ميان آتش و ديوار و آن در
كه زهرا بود تنها يار حيدر
نمى‏ دانم چه آمد بر سر او
صدا زد يا على زهرا شد مضطر
شكسته استخوان سينه او
به ضرب چكمه و آن آتش در
نمى‏ دانم چه سان بردند على را
به سوى مسجد و جاى پيمبر
نمى‏ دانم كه زهرا با چه حالت
اميرالمومنين را بود ياور

«درمان زهرا»
دوست دارم مادرم زهرا بيابم در بقيع
راز دل گويم خدا با اين شهيدان بقيع
كى شود مهدى بيايد نور چشم فاطمه
قبر زهراى شهيده را نمايد بر همه
كن دعا اى فاطمه كه مهديت آيد دگر
صبح و شام اين مهدى تو مى ‏خورد خون جگر
خيز مادر جان دعا كن كه اجابت مى‏ رسد
مهديت با شيشه دارو و درمان مى ‏رسد
تو ظهورش را طلب كن نزد رب العالمين
ريشه ظلم و ستم بر مى‏ كند او از زمين

«قبر مخفى»
مادر چرا خاموش گشتى اى عزيزم
در جاى خاليت نشينم اشك ريزم
مادر چرا خاموش كردى خانه ما
ماتم سرا گشته چرا كاشانه ما
زينب چه سازد جاى خاليت عزيزم
مادر كنار قبر تو من اشك ريزم
در شب چرا غسل و كفن بر تو نمودند
مادر چرا قبر تو را مخفى نمودند
مادر چه سان يادم رود اين ناله هايت
ديگر چرا مادر نمى ‏آيد صدايت

«مخفيانه»
على چون نعش زهرا را كفن كرد
خطابى بر حسين و بر حسن كرد
بياييد اى دو نور ديدگانم
بياييد اى دو سرو بوستانم
دوباره مادر خود را ببينيد
ز رويش توشه ديگر بگيريد
عيان شد لشگر غم دسته دسته
رسيدند بلبلان پر شكسته
گشوده بند از بند كفن شد
كراماتى هويدا زان بدن شد
برون شد از كفن چون دستهايش
شده ارض و سما ماتم سرايش
بغل بگشود زهراى مطهر
ببر بگرفت گلهاى معطر
كشيدى هر دو نور ديده خود
بروى سينه بى كينه خود
حسن از يك طرف سر در گريبان
حسين از يك طرف نالان و گريان
جگرها خونفشان زين داستان شد
جهان غمخانه بى مادران شد
ندا در داد هاتف باغبان را
جدا از شاخ گل كن بلبلان را
نواى بلبلان آل طاها
فكنده شورشى در آسمانها
اميرالمومنين ساقى كوثر
جدا كرد آن دو گل از نعش مادر
ببين اى راجى محنت قرينه
سر نعش پدر حال سكينه
راجي خميني شهر(004-175 )
 

«لحظه آخر»
ز بس به درگه حق دست دعا گرفتم
على بيا تماشا كه من شفا گرفتم
شكسته بال و برگم
در انتظار مرگم
ز چشم نيمه بازم بخوان غم جدايى
اجل ز كارم امشب كند گره گشايى
شكسته بال و برگم
در انتظار مرگم
اى باغبان نگاهى به لاله چمن كن
گذشته كارم از كار بيا مرا كفن
شكسته بال و برگم
در انتظار مرگم
اين باشد آرزويم اى آشنا به دردم
تا لحظه‏ هاى آخر من دور تو بگردم
شكسته بال و برگم
در انتظار مرگم

«كشتى پهلو گرفته»

كشتى پهلو شكسته پشت در پهلو گرفت
ساحلش مسمار در شد موج از هر سو گرفت
خون چكان از سينه‏ اش دنبال حيدر مى ‏دويد
يك قدم برداشت اما دست بر پهلو گرفت
چون گرفتند از گل ريحانه احمد گلاب
ميخ دراز قطره‏ هاى خون آن گل بو گرفت
بوى گل پيچيد در گلخانه ‏اى آتش زده
غنچه‏ اش بر يارى او، سجده‏ اى نيكو گرفت
انتقام مصطفى را دشمنش در كوچه‏ ها
با غلاف و سيلى اش از چهره و بازو گرفت
پرده دار عصمت حق آمده خانه ولى
آنچنان نيلى شده كز همسرش هم رو گرفت
آفتابى در دل شب در ميان خاك شد
قامت ساقى شكست و دست بر زانو گرفت
محمدعلي شهاب(004- 100 )

 

«ميعادگاه عاشقان»
اينجا بقيع و جمله دلها كباب است
اينجا چراغش روزها هم آفتاب است
مى‏ سوزد از غم شيعه تا فرداى محشر
اين قبر بابا باشد و كو قبر دختر
اينجا زيارتگاه رندان جهان است
در اين صدف صد گوهر رخشان نهان است
اينجا شرف از قدر بر افلاك دارد
در هر وجب صد خاطره اين خاك دارد
اينجا كه بر ديوار او سر مى ‏گذارند
سادات دل خون مادرى گم كرده دارند
اينجا دل شاه نجف آتش گرفته
اينجا در بيت الشرف، آتش گرفته
اينجا چراغ آل طاها گشته خاموش
مادر گرفته چهار فرزندش در آغوش
اينجا به دنبال على زهرا دويده
و ز سينه مجروح او خون مى‏ چكيده
اينجا تن جان جهان در زير خاك است
ميعادگاه عاشقان سينه چاك است
اينجا ميان كوچه زهرا خورده سيلى
رويش ز ظلم دشمنان گرديده نيلى
 على انسانى 004-71
 

«قداست شكسته »
تو گل رز بهارى، تو لطيف و ناز بودى
تو قداست شكسته، به سرنماز بودى
تو پياده ره نورد سفر حجاز بودى
در كوى بخششى تو، كه هميشه باز بودى
تو على نهروانى، تو شكسته ‏اى حبل را
تويى ذوالفقار حيدر، كه زمين زدى جمل را
چو رسيد زهر كينه، پى همزبانى تو
پُر لاله‏ هاى غم شد، دل آسمانى تو
برود ز خاطر دل غم جاودانى تو
كه به زير پا لگد شد، گل ارغوانى تو
به نسيم كينه ورزيد كه وزيد سد شدى تو
به ميان كوچه غم سپر لگد شدى تو
چه شود دلم بيايد ز سپيده نور زهرا
به لقاء، دلم رسيده منم و حضور زهرا
چه شود سحر بينم پسر صبور زهرا
بزنم يكى دو بوسه به قدوم پور زهرا
چه شود عزيز زهرا بكند مرا غلامش
چه شود كه روضه‏ اش را شكند به شهد كلامش


«غربت حيدر»
فضاى شهر مدينه ‏كه تيره و تاراست
براى شيعه عاشق بيان اسرار است
هنوز فاطمه در بين كوچه افتاده
هنوز فاطمه در بين در وديوار است
هنوز ز خون ز دل فاطمه روان باشد
هنوز سينه آن دلشكسته خونبار است
هنوز عمق جراحات بيان نگرديده
هنوز بار بزرگى به دوش مسماراست
هنوز از بدنش خون تازه مى ‏آيد
هنوز تا سحر از زخم سينه بيدار است
هنوز عاقبت كار محسنش مخفى است
هنوز فاطمه بر محسنش عزادار است
هنوز ياس على بين شعله ها باشد
هنوز مرد غريب مدينه بى يار است
هنوز فاطمه بر خاك كوچه بنشسته
هنوز فاطمه در چنگ او گرفتار است
هنوز ز چادر خاكى به سر كند ز عطر
هنوز غربت حيدر از آن پديدار است
هنوز هركه بگويد على خورد سيلى
هنوز هر كه بگويد على گنهكار است


«بهانه زهرا»
اى از تب و تاب عشق، برتر
از رتبه عقل هم، فراتر
اى روح زلال روشن آب
اى آبرو و شكوه مهتاب
از مريم و ساره برترى تو
سرچشمه پاك كوثرى تو
سرسبزترين كرانه، زهراست
در خلقت ‏گل بهانه زهراست
چشمان خديجه روشن از اوست
سرسبزى باغ و گلشن از اوست
شد حجب و حجاب زينت زن
پاينده‏ ترين فضيلت زن
از سوگ تو، رنگ ناله داريم
چون لاله، غمين و داغداريم
در سوگ تو، دل سياه پوشيد
از سينه، تمام، آه جوشيد
در سوگ تو روز و شب نداريم
در آتش هجر بى قراريم
خورده است تبر به ريشه ما
انگار شكسته شيشه ما
بر غيرت خويش چشم بستند
تا پهلوى فاطمه شكستند
از بغض على، جهان خزان شد
خون از دل آسمان روان شد
امشب على غريب و تنهاست
تا صبح كنار خاك زهراست
با هم، دلمان به خو ن نشسته است
مانند دل على شكسته است
 محدثه بديعى 004-101

«آينه حق»
منكه حق را همچنان آئينه ‏ام
گوهر اسرار را گنجينه ‏ام
مهبط وحى است عرش خانه ‏ام
مخزن عشق است گنج سينه‏ ام
در پس غصب فدك دور از على
سيلى ام زد دشمن ديرينه ‏ام
خانه‏ ام را دست كين آتش كشيد
گر چه ميدانست من بى كينه ‏ام
خاطرات غربتم را ثبت كرد
ميخ در، برگرفت اين سينه‏ ام
گر چه خوشحالم از اين رفتن ولى
غم به دل دارم كه تنها شد على
هيچكس درد مرا باور نكرد
ناله سرد مرا باور نكرد
هيچكس غير از من و طفلان من
غربت مرد مرا باور نكرد
يكنفر در كوچه، جز دست عدو
چهره زرد مرا باور نكرد
هيچكس جز فضه و گل ميخ داغ
پشت در، درد مرا باور نكرد
گر چه خوشحالم از اين رفتن ولى
غم به دل دارم كه تنها شد على
 عليرضا احراميان پور 004-102

«گل محمدى »
گلى كه عالم از او تازه بود پر پر شد
يگانه كوكب باغ وجود پر پر شد
شب شهادت زهرا، على به خود مى ‏گفت
گل محمدى من چه زود پر پر شد
خزان چه كرد كه در چشم اشكبار على
تمام گلشن غيب و شهود پر پر شد
به باغ حسن كدام آفتاب ناب افسرد
كه در مدار افق هر چه بود پر پر شد
براى تسليت اهل باغ آمده بود
شقايقى كه به صحرا كبود پر پر شد
نشان ز پاكى روح لطيف فاطمه داشت
بنفشه‏ اى كه سحر در سجود پر پر شد
ز فيض صحبت او رنگ‏ وبوى ‏عزت ‏داشت
گلى كه تشنه ميان دو رود پر پر شد

«آبروى هردو جهان»
سبزى و با جفاى زمان گم نمى ‏شوى
نورى كه در عبور زمان گم نمى ‏شوى
پنداشتند مرگ تو پايان نام توست
اما بدان ز باور مان گم نمى‏ شوى
مثل عبور ثانيه‏ ها مثل زندگى
يك لحظه از وراى جهان گم نمى ‏شوى
با آنكه زخم خورده شام شقاوتى
اى صبح اى سپيد ز جان گم نمى‏ شوى
نام تو وسعتيست پر از آبروى عشق
باور كن اى هميشه عيان گم نمى ‏شوى
در قلب آنكه عاشق نام بلند توست
اى آبروى هر دو جهان گم نمى‏ شوى
 مهرنا آزاد 004-103

«كوچ فراوانى»
باورنمى‏ كنيم ‏كوچ‏ فراوانيت ‏گذشت
آن‏ صبح ‏خوب ‏وخوش ‏وروشن ‏نورانيت ‏گذشت
باور نمى‏ كنيم كه با اين تب عطش
از فصل ما سخاوت بارانيت گذشت
باور نمى‏ كنيم كه از دست رفته ‏اى
ما باوجود خوب تو پيوند خورده ‏ايم
ما با تمام خويش سحرگاه يك نماز
عشق‏ تو را به نام تو سوگند خورده ‏ايم
در اين فضاى ساده ى دنياى سبز ما
باغى اگر كه هست تو در آن دميده ‏اى
در طرح اين حيات به سمت خدا و عشق
نقشى اگر كه هست تو آن را كشيده‏ اى
اى خوب جاودانه پس از كوچ سبز تو
ما مانده‏ ايم و زمزمه آسمانيت
ما مانده‏ايم و اين همه فرياد و التماس
ما مانده‏ ايم و خاطره مهربانيت
از رفتن تو با عطش و التماس و درد
ديدى كه يك قبيله عاشق ترانه ساخت
تاريخ از ورق ورق اشكهايشان
يك داستان تلخ ولى عاشقانه ساخت
امروز اگر ميان من و عشق حرمت است
چشمان مهربان تو آن را سروده است
پيش از تو در كوير دل خود پرست من
چيزى به نام عشق و محبت نبوده است
رفتى ولى هر آنچه كه بعد از تو ماندنى ‏است
سبز است تا چكيده  ‏اى از ريشه‏ هاى توست
انديشه تمامى آنها كه عاشقند
لبريز از اصالت انديشه ‏هاى توست
 مهرناز آزاد 004-103
 

«بعد از آن همه زخم»
هر آنچه داشت على از وفاى فاطمه بود
رضاى حضرت حق در رضاى فاطمه بود
سكوت شهر مدينه هنوز مى ‏داند
كه نيمه‏ هاى شب اينجا صداى فاطمه بود
كسى نبود بفهمد كه بعد از آن همه زخم
سكوت شهر براى دعاى فاطمه بود
خوشا به حال تو خاك بقيع مى ‏گويند
به سمت غربت تو ردّ پاى فاطمه بود
ميان آن همه مردم، فقط على تنها
طبيب غربت درد آشناى فاطمه بود
زهرايعقوبى 004-104

«حورى سبز پوش »
در سكوت چشمهاى فاطمه
نبض گل قلب شقايق آشناست
مى‏ شود او هم تراز آسمان
ياد او سبزينه آلاله هاست
مريم و كلثوم و ساره آسيه
مرحبا گفتند بر نوزاد نور
در دل مهتابيش مى ‏كاشتند
يك ترانه تا ابد در بطن طور
از شكوه دستهاى فاطمه
قلب نى در نينوا گل كرده بود
كوفه بود و ياس تنها غمزده
در خزان بى صدا گل كرده بود
حورى سبز فلك بر قله ‏ها
فصل گل در دامنش سر مى ‏رسيد
شاخسار طوبى صحراى عشق
نقش قلب مصطفى را مى‏ كشيد
در غروب روزها جا مانده ‏ايم
اى ستاره از تبارآفتاب
بى طپش در سينه‏ ها وا مانده ‏ايم
اى حريم خوشه‏ هاى ماهتاب
اى طلوع روشن دلبستگى
قلب ياست قبله عشاق توست
چشم شعرم با طلوعت مى ‏گريست
اين دل مهتابيم مشتاق توست
 مرضيه نكوئى 004-105

«غروب فاطمه»
امشب دوباره داغ دلم تازه مى ‏شود
از التهاب سرخ غزلهاى داغدار
امشب غروب فاطمه را دوره مى ‏شود
اى چشم مهربان شو و امشب كمى ببار
وقتى شكست حرمت آئينه‏ هاى عشق
بر كهنه زخمهاى زمين مرهمى نبود
امشب به ياد آن همه احساس بى كسى
مى‏ سوزم از شرار دل خود ستاره وار
امشب دوباره ياد تو را سجده مى ‏برم
بر جانماز ساده و بيرنگ عاشقى
با دانه‏ هاى اشك به تسبيح مى‏ شوم
تا پر كشد به سوى تو اين جان بيقرار
يك زن در آستان زمان ايستاده است
تا بشكند صلابت كابوس ياس را
بانوى من ببار در اين شام تيرگى
بر غربت غريب و عطشناك شوره زار
اين روزها كه شرجى فصل سرودن است
بانوى من شكسته دلم آن چنان كه تو
گوئى نشسته باز بر آئينه ‏ها غبار
اى چشم مهربان شو و امشب كمى ببار
 پروانه نجاتى 004-106

 

«شب بى فاطمه»

اين چه باغى است خدايا كه پر از شاپرك است
چشم مردم همه معطوف بر اين باغ تك است
باغ از غيبت باران جگرش گل زده است
تشنه ديدن او نخل جوان فدك است
با خبريد سدره نشينان شده ‏اند از اين غم
صحبت سوگ عزيزى به ميان ملك است
كوه سر برده به زانو شب بى فاطمه را
كاين چنين داغ ز اندازه حجمش سرك است
گُرده‏ اش خم شده از رحلت زهراى عزيز
آسمانى كه فقط پاره از نه فلك است
زين تحير كه شكسته شده پهلوى بتول
در كند ناله و ديوار نصيبش ترك است
خلق حج رفته زند موج در اطراف بقيع
مدفن فاطمه با كعبه مگر مشترك است
يا محمد غم فرزند تو بر ما سخت است
حجم كوهى شده داغى كه به تحت الحنك است
 غلامعلى مهديخانى 004-107

 

«ميعادگاه جرعه نوشان»
اينجا ديار عشق و مستى و جنون است
اينجا دل هر عاشقى درياى خون است
ميعادگاه جرعه نوشان است اينجا
بازار گرم مى‏ فروشان است اينجا
اينجا هواى چشمها ابرى است ابرى
اينجا ندارد شيعه از خود هيچ صبرى
اينجا كه عطر آگين به بوى مشك و عود است
اين خانه گويا خانه ياس كبود است
روزى دو مرغ عشق اينجا لانه كردند
ليلى و مجنون را به خود ديوانه كردند
هم جان هم بودند و هم جانانه هم
هم شمع هم بودند و هم پروانه هم
 مرتضى وافى 004-99

«غريب وطن»
اى غريب وطن اى خانه نشين شوهر من
شده هنگام جدايى بنشين در بر من
بنشين تا بگريد بر تو چشم ‏تر من
بنشين گريه كن اى رهبر بى ياور من
گريه كن عقده تو بار دگر پاره شود
ترسم از شدت اندوه دلت پاره شود
اى دل فاطمه  خون بهر گرفتارى تو
اى كه در سينه گلوگير شده زارى تو
يك نفر نيست كه خيزد به هوا دارى تو
چه كنم دست ندارم كه كنم يارى تو
ياد آن روز كه صد بار ز پا افتادم
باز ديدم تو غريبى سر پا ايستادم

«بلبل خاموش»
فاطمه  اى شاهد بى تابيم
ماهتاب آسمان آبيم
ديده بگشا من على بى كسم
گوشه چشمى ز تو باشد بسم
ظاهراً در كوچه دستم بسته شد
اشك در چشمان من پيوسته شد
باطناً اى چشم هستى سوى تو
بسته دستان مرا گيسوى تو
ترسم از غصه زمين گيرم كنى
در جوانى از غمت پيرم كنى
صحبتى كن اى همه دارائيم
رحم كن زهرا بر اين تنهائيم
درب جنت را برويم باز كن
بلبل خاموش من آواز كن
اى كه خورشيد است پيشت سر به زير
دست بشكسته بيا دستم بگير
از نفس افتاده‏اى اما بيا
بار ديگر همسرت را كن صدا
آخرين بارى كه‏اى مهتاب رو
پشت در خواندى مرا غم در گلو
يا على گفتى على  را سوختى
بعد از آن زهراى من لب دوختى
حسرت نيلوفران گشته تنم
مى‏ روى و من گريبان مى ‏درم
بى تو كشتى دلم در گل نشست
بى تو پشتيبان من پشتت شكست
حال چون از خانه من مى ‏روى
غرق خون پروانه من مى‏ روى
اى اميد مو سپيدم اى عروس
جان حيدر  روى محسن را ببوس
 

«گلزار وحي»

بيمارت اى على جان جز نيمه جان ندارد
ميلى به زنده ماندن در اين جهان ندارد
غم چون نسيم پاييز برگ و بر مرا ريخت
اين لاله بهاران غير از خزان ندارد
بگذار تا بميرد، زين باغ پر بگيرد
مرغى كه حق ماندن در آشيان ندارد
خواهم كه اشك غربت از چهره ‏ات بگيرم
شرمنده‏ ام كه ديگر دستم توان ندارد
بگذار كس نداند در پشت در چه بگذشت
من لب نمى ‏گشايم محسن زبان ندارد
هر كس سراغم آمد با او بگو كه زهرا
قدرش عيان نگرديد قبرش نشان ندارد
شهرى كه در امانند حتى يهود در آن
در بين خانه خود زهرا امان ندارد
اى ناله‏ ها برائيد اى لاله ‏ها بريزيد
گلزار وحى ديگر سرو روان ندارد
روز جزا مسلم گيريم دست (ميثم)
زيرا پناه غير از ما خاندان ندارد

«غريبانه»

آنروز از كوچه غريبانه گذشتم
بشكسته پر مانند پروانه گذشتم
بر دوش دل بارى گران افكنده بودم
مى ‏سوختم چون از على  شرمنده بودم
از عشق مولا سينه من صيقلى شد
بشكسته پهلو بودم و ذكرم على  بود
ناگه عيان شد پيش چشمم روسياهى
مى ‏ريخت از چشمان بى دينش تباهى
سد كرد ثانى بين كوچه راه من را
تا كه كند افسون شعاع آه من را
از بار محنت قلب من چون بيد لرزيد
من گريه كردم او به اشكم خوب خنديد
سر بسته مى ‏گويم كه آن ملعون چه ‏ها كرد
جسم مرا با خاك كوچه آشنا كرد
يك تن كاهيده يك سو گوشوارم
يك سو اشك و يك طرف ياس بهارم
فرياد كردم از دل خونين خدا را
اگه نمودم از غم خود مجتبى  را
گفتم حسن  جان تاب و نيرو در تنم نيست
اميد بعد از اين به زنده ماندنم نيست
امداد كن مادر كه سيلى برده تابم
شمعم ولى باور نما ديگر مذابم
در ديده نيلى شده سوئى ندارم
تو ياريم كن منكه پهلويى ندارم
پس شانه‏ اى كوچك عصاى دست من شد
زهرا ميون كوچه مديون حسن  شد
وقتى مرا آورد طفلم سوى خانه
ديدم كه مى‏ گيرد دلم كم كم بهانه
گفتم به او اى آنكه دل را آبرويى
از ماجراى كوچه با بابا نگويى

«حبيبه حق»
چون من به نوبهار جوانى كسى نبود
پهلوى او شكسته و بازوى او كبود
هجده بهار بود كه از عمر من مى ‏گذشت
اين عمر بهر من همه غم بود و غصه بود
خواهم روم به نزد پدر شكوه‏ ها كنم
از دست آن گروه كه بر من جفا نمود
آتش زدند خانه و كاشانه مرا
آن قوم كينه گستر و آن فرقه عنود
بابا ببين بعد تو زهرا چه‏ ها كشيد
تو خميده صورت نيلى بود شهود
بعد از پدر ز جان و جهان سير گشته ‏ام
با اين همه مصيبت و غم زندگى چه سود
دست طلب رحيمى اگر مى‏ زنى بزن
بر دامن حبيبه حق مظهر و دود
 رحيمى 004-86

 

«اجر زهرا»

اجل گم كرده بعد از قتل محسن خانه ما را
بيا اى مرگ يارى كن من افتاده از پا را
نه دستى مانده تا گيسوى زينب را زنم شانه
نه پايى تا براى گريه گيرم راه صحرا را
ز تو اى دست ممنونم كه بر يارى دست حق
گرفتى از غلاف تيغ قنفذ اجر زهرا را
على تنها همه دشمن، تو بشكسته من افتاده
خدا را، پس كه يارى مى ‏كند آن يار تنها را
من از بهر على گريان على از بهر من گريان
به نوبت زينب غمديده دلدارى دهد ما را
ببر اى دست سالم دست مجروح مرا بالا
كه از صورت بگيرم قطره قطره اشك مولا را
اجل را دور سر گردانده‏ ام تا بر على گريم
وگرنه پشت آن در گفته بودم ترك دنيا را
سيه پوش آمده از دود آتش خانه زهرا
چه خوش كردند همدردى عزاداران طاها را
عدو سيلى زد و پهلو شكست و من در آن حالت
گهى ديدم به پهلو گه به صورت دست بابا را
سرا پا دردم و لب بستم و خاموشم از گفتن
مگر گاهى كه دور از چشم زينب بينم اسما را
چو وقت ماست نظم و ناله و فرياد جان سوزش
به محشر دست گيرم (ميثم) افتاده از پا را
 غلامرضا سازگار (ميثم)004-45

«تابوت»
عاقبت همچون كبوتر پر گرفت
حاجتش را از خدا آخر گرفت
در ميان هاون غم سوده شد
چشم خود بست و دگر آسوده شد
شيشه عمر على در هم شكست
فاتح خيبر دگر از پا نشست
چشمهاى گريه پر ياقوت شد
زينب سر شانه ‏ها تابوت شد
كودكان عشق بى مادر شدند
در پى تابوت خاكستر شدند
دستهاى ناتوان يادش بخير
مادر قامت كمان يادش بخير
 على ناظمى 004-117

«ترانه بلبل»
از لاله زار توحيد آتش زبانه مى ‏زند
گل گشته بود پر پر بلبل ترانه مى ‏زد
در گلشن ولايت يك نو شكفته گل بود
گر مى‏ گذاشت گلچين آن گل جوانه مى ‏زد
من ايستاده بودم ديدم كه مادرم را
قاتل گهى به كوچه گاهى به خانه مى‏ زد
گاهى به پشت و پهلو گاهى به دست و بازو
گاهى به چشم و صورت گاهى به شانه مى ‏زد
گرديده بود قنفذ هم دست با مغيره
او با غلاف شمشير اين تازيانه مى ‏زد
وقتى كه به باغ مى‏ سوخت صياد بى مروت
مرغ شكسته پر را در آشيانه مى ‏زد
 اين روزها كه ميديد موى مرا پريشان
با اشك ديده مى ‏شست با دست شانه مى ‏زد
هنگام شرح اين غم از قلب زار (ميثم)
مانند خانه ما آتش زبانه مى ‏زد
 ميثم( 004-45 )

 

«خط خون»

اى مدينه گريه را از سر بگير
مثل قلب زخمى حيدر  بمير
قدرى آهسته و ليكن ناله كن
گريه بر پيرى هجده ساله كن
مصحف داغ على  از دست رفت
كوله بار درد را بر بست رفت
باغ وحى عاطفه بى ياس شد
عرش بى آئينه احساس شد
ابر غم از ديده باريدن گرفت
بغضها در سينه ناليدن گرفت
عشق اخر اينچنين تفسير شد
خط خون بر سينه‏ اى تحرير شد
آنكه عالم با غمش خو مى ‏گرفت
دست خود از غم به پهلو مى ‏گرفت
عاقبت همچون كبوتر پر گرفت
حاجتش را از خدا آخر گرفت

«باغ خزانى»
مادر چه غريبانه
رفتى تو از اين خانه
هم سوخته شمع ما
هم سوخته پروانه
ديگر نخورى سيلى
رويت نشود نيلى
آخر به كه گويم من
اين درد نهانى را
با اشك بشويم من
اين قد كمانى را
مادر چه غريبانه

 رفتى تو از اين خانه
جان مى ‏رود از دستم
خون خوردم و لب ‏بستم
بايد ببرم در گور
غمهاى نهانى را
در مسجد و در كوچه
ديديم من و بابا
او غاصب اول را
من سيلى ثانى را
در آروزى مرگم
افتاده برو برگم
دارم ز جهان تنها
اين باغ خزانى را
مادر چه غريبانه

 رفتى تو از اين خانه



«جاى خالى حضرت زهرا »
طائر از آشيان خود پريدن زود بود
دل ز قيد خانمان خود بريدن زود بود
رفتى و كردى على را در غمت ماتم ‏نشين
مجلس بزم عزا بهر تو چيدن زود بود
حاليا وقت يتيمى دارى زينب نبود
بانگ وا اما ز طفلانت شنيدن زود بود
اين يتيمان را نگفتى كى پرستارى كند
با دل پر غصه در خاك آرميدن زود بود
داغ مادر بر دل فرزند هم چون آتش است
طفلهاى كوچكت را داغ ديدن زود بود
من ندارم طاقت ديدار جاى خاليت
قامتم از ماتم مرگت خميدن زود بود
رنگ طفلانت پريده از غم بى مادرى
زينبت دنبال تابوتت دويدن زود بود
بى تو اى زهرا چراغ خانه‏ ام باشد خموش
آفتابا از لب بامم پريدن زود بود
بعد تو عيش يتيمان شد مبدل بر عزا
موسم شادى كفن بهرت بريدن زود بود
كاشكى جان از تنم با ناله‏ ام آيد برون
من ز هجران تو آه از دل كشيدن زود بود
 تابع 004-118

 

«قبر شش ماهه»
شهادت از سراپايم نمايان است اى فضه
كتاب عمرزهرا رو به پايان است اى فضه
ز يك سو وصل بابايم ز يكسو دورى همسر
مرا روز وصال و شام هجرانست اى فضه
كمك كن تا بجا آرم نماز آخرينم را
كه يك امروز زهرا بر تو مهمانست اى فضه
اگر خود مى‏ دهم انجام كار خانه خود را
اجل با بانويت دست و گريبانست اى فضه
به زحمت قتگاه محسنم را مى كنم جارو
گلاب قتلگاهش اشك چشمانست اى فضه
روم در پيش محسن گر جدا ميگردم از زينب
كه آن ششماهه قبرش نيز پنهانست اى فضه
على را كن ز احوالم خبر اما پس از مردن
كه او را مرگ من چون دادن جانست اى فضه
پس از من جمع اطفالم نهند رو بر پريشانى
بر اين جمع پريشان دل پريشانست اى فضه
 مويد 004-31

 

«ياس نيلوفرى»
مدينه شد گل ياست كجا نيلوفرى
كدامين كوچه دارد داغ مرگ مادرى
مدينه در كجاست مزار فاطمه
كجا گشته خزان، بهار فاطمه
مدينه كوچه هايت بوى زهرا مى ‏دهد
نشان از غربت شبهاى مولا مى‏ دهد
مدينه در كدامين كوچه زهرا را زدند
كجا در پيش طفلان، يار مولا را زدند
مگر آنجا على، دو دستش بسته بود
كه زهرا ناله دلش آهسته بود
 ژوليده نيشابورى 004-94

 

«يا فاطمه الزهرا»
اين چه غوغايى است كاندر ماسوى افتاده است
لرزش بر عرش خدا زين ماجرا افتاده است
اين چه آشوبى است كز طوفان غم بار دگر
نوح با كشتى به گر داب بلا افتاده است
آتش نمروديان افتاده بر جان خليل
كز شرارش آتشى بر جان ما افتاده است
گريه كن اى آسمان كز فرط غم در رود نيل
زين مصيبت از كف موسى عصا افتاده است
شهپر جبريل مى‏ سوزد كه از بيداد خصم
آتشى در مهبط وحى خدا افتاده است
باغبان در خواب و گل در باغ و گلچين در كمين
بلبل شوريده از شور و نوا افتاده است
يا رسول الله برخيز و ببين كز ضرب در
پشت درب خانه ، زهرا ز پا افتاده است
در بهار زندگى از يورش باد خزان
غنچه نشكفته‏ اى از گل جدا افتاده است
 ژوليده نيشابورى 004-94

 

«ديوان عشق»
گر به گوش كوه خوانى شرح سوز آه من
آب مى ‏گردد چو شمعى از غم جانكاه من
دود آتش تا كه شد بر آسمان از خانه ‏ام
روز روشن تيره چون شب شد ز دود آه من
بى گناهى كم گناهى نيست در ديوان عشق
اين گنه را كردم و شد خانه قربانگاه من
پشت در، شش ماهه فرزندم به خاك و خون تپيد
پيش مرگم شد ز بس كه بود خاطر خواه من
پهلويم بشكست و ميخ در ز آتش سرخ بود
بوسه زد بر جاى لبهاى رسول الله من
دامن شوهر گرفتم ليك با ضرب غلاف
دست من كوتاه كرد آن دشمن بدخواه من
از پى احقاق حق رفتم كه گيرم حق خويش
ناگه آن نامرد شد در كوچه سد راه من
 ژوليده نيشابورى 004-94

 

«زبان حال فضه»
من آن عصاره عشق و عقيده را ديدم
جهاد ظلمت و صبح سپيده را ديدم
چو بر جمال دل آراى او نظر كردم
در او صفات خداى نديده را ديدم
بگاه يورش باد خزان به گلشن دين
بهار و عصمت و صدها جريده را ديدم
در آستانه در تا كمك ز من طلبيد
دويدم و گل از شاخه چيده را ديدم
كنار آن گل پر پر ز كينه گلچين
فتاده غنچه در خون تپيده را ديدم
صداى خنده ظلمت شنيدم و گفتم
كه اشك چشم فروغ دو ديده را ديدم
ز ضرب ميخ در خانه يا رسول الله
به لوح سينه زهرا قصيده را ديدم
چو دست بسته على را ز خانه ‏اش بردند
دفاع بانوى قامت خميده را ديدم
به تازيانه چنان زد به بازويش قنفذ
كه نقش روى زمين آن سعيده را ديدم
 ژوليده نيشابورى 004-94

 

«شكايت حضرت زهرا»

چنان ز داغ تو بابا شكسته بال شدم
كه طالب سفر به كوى ارتحال شدم
به لوح سينه من شرح اشتياق بخوان
كه سينه چاك اذان گفتن بلال شدم
چنان فتاده به سر شوق ديدن رويت
كه ديده بان تو در سنگر وصال شدم
بگاه يورش باد خزان به فصل بهار
كنار غنچه نشكفته پايمال شدم
به سيلى و لگد و تازيانه قنفذ
چو ماه يكشنبه بابا به شكل دال شدم
ميان آن در و ديوار وقت سقط جنين
به پاس حرمت تو صاحب مدال شدم
 ژوليده نيشابورى 004-94

 

«در مصيبت فاطمه»

آن شب على از ظلم اعدا گريه مى ‏كرد
تنها كنار جسم زهرا گريه مى‏ كرد
آن شب به ياد اولين مظلوم عالم
آدم غزل مى‏ خواند و حوا گريه مى ‏كرد
آن شب ز طوفانى كه بر پا كرد ثانى
نوح نبى در قلب دريا گريه مى ‏كرد
آن شب خليل از پرده دل داد مى ‏زد
از داد او در طور، موسى گريه مى ‏كرد
آن شب مسيحا عرش را ماتم سرا كرد
كز ماتم او عرش اعلا گريه مى‏ كرد
آن شب حسن شال عزا بودش به گردن
از بهر مادر شمع آسا گريه مى‏ كرد
آن شب حسين بن على در شهر حيرت
مبهوت بود و غرق رويا گريه مى ‏كرد
آن شب سراپا محنت و غم بود كلثوم
زينب به حال زار بابا گريه مى‏ كرد
بر پيكر كاهيده و مجروح زهرا
مى‏ ريخت آب اسماء و مولا گريه مى ‏كرد
 ژوليده نيشابورى 004-94

 

«راز دل زهرا»
اينقدر خون در دلم اى چرخ بازيگر مكن
بيش از اين با غم مرا همگام و هم بستر مكن
از شعف ديباچه فكر مرا بر هم مزن
بى هدف مرثيه درد مرا از بر مكن
با من پهلو شكسته هر چه خواهى ظلم كن
بهر ساقى خون بجاى باده در ساغر مكن
همسرى را پيش شوهر بشنو و هرگز مزن
ظالمان را شاد از مظلومى شوهر مكن
ناله خواهد كرد بلبل گر گلى پر پر شود
گر نخواهى ناله بلبل گلى پر پر مكن
مادرى را همچو من سيلى مزن پيش پسر
دخترى را زين ستم رخت سيه در بر مكن
كاسه صبر من از صبر على لبريز شد
خصم را از صبر او بيهوده بر منبر مكن
من كه از اين دار فانى بسته ‏ام بار سفر
لااقل او را چو من با درد هم بستر مكن
هر چه كردى با من مظلومه‏ اى دنيا گذشت
بعد من ظلم و ستم بر ساقى كوثر مكن
هيچ طفلى را به خردى در مسير زندگى
همچو اطفال من غمديده بى مادر مكن
هر كه گويد به زهرا خصم دون سيلى نزد
اين سخن كذب است گر اهل دلى باور مكن
 ژوليده نيشابورى 004-94

 

«وادى عشق»

مدينه وادى عشق خدائيست
مدينه منزل هر كربلائيست
مدينه داغدار بغض و كينه است
مدينه راز دار زخم سينه است
همان جايى كه زهرا خورده سيلى
خدا داند همان شهر مدينه است
مدينه رنگ حسن پريده بود
نمى‏دانم تو كوچه چه ديده بود
مدينه شكسته بود بال و پرى
مدينه آتش گرفته بود درى
 ژوليده نيشابورى 004-94

«كوثر غربت»
تلاوت سحر از اشك ديده زهراست
كه اشك ديده ما آفريده زهراست
هر آنكه كوثر غربت ز ديده ‏اش جارى است
يقين به روز جزا برگزيده زهراست
به خط خون به روى باب خانه نوشت
فداى يار شدن، اصل ديده زهراست
همان كه كربلا از وفاى او باقى است
عقيله دو سرا پرورديده زهراست
اگر كه پرچم اسلام ما پا برجاست
به پشت گرمى قد خميده زهراست
دعا كنيد بيايد يگانه منتخبش يابن الحسن
دعا براى ظهورش عقيده زهراست
امشب بهار عشق همرنگ خزان شد
اشك خدا بر غربت مردى روان شد
امشب زمين را هاله غربت گرفته
ماتم جهان بر مادر خلقت گرفته
امشب ز حلقوم نيايش آه آيد
آواى يا زهرا ز بيت الله آيد
گلهاى ياس عشق پر پر گشته آرى
گو شَهْ فداى جان كوثر گشته آرى
درها تمامى بسته بر مرد غريبت
ذكر آلاله‏ ها امن يجيب است
بابا پر شكسته مهمونى ندارد
بال و پر شكسته بهبودى ندارد
امن يجيب كودكان سودى ندارد
شاه ولايت بى مبالى گشته امشب
سجاده صديقه خالى گشته امشب

«بانوى تقوى»
ابر بلا سايه افكنده روى يثرب
عزم سفر دارد بانوى يثرب
خورشيد عصمت لحظه لحظه در افول است
اى شيعيان فردا مدينه بى ‏بتول است
هستى مولا پيش چشمش دود مى ‏شد
سرمايه يك ماه او نابود مى ‏شد
گل چين، گل ياس على چيدن ندارد
ديگر نمك بر زخم پاشيدن ندارد
اين مهتر بانوى تقوى و عفاف است
بخشنده پيراهن شام ز فاف است
روزى كه گرگى پنجه بر آن ماه روى زد
آنجا كه كينه با لگد بر آبرو زد
روزى كه دست عشق را بستند
او ديد گلچين گل شش ماهه‏ اش را
چرا بوى فراق آيد دگر از بستر زهرا
كه باقى نيست در بستر به جز خاكستر زهرا

«در فراق پدر»
ز بعد مرگش بابش بس غمين بود
زبان حال او گويا چنين بود
پس از مرگ تو اى باب كبارم
اميد زندگى ديگر ندارم
مگر از دخترت زهرا چه ديدى
كه دل يكبارگى از او بريدى
كجائى تا غم دل با تو گويم
كه دشمن مى‏ زند سيلى برويم
يكى آزرده از كين بازويم را
يكى بشكسته از در پهلويم را
ز بس ديدم جفا در نوجوانى
به تنگ آمده دلم از زندگانى
پس از تو خوار در ايام گشتم
به هجده سالگى ناكام گشتم
 صغيراصفهانى 004-32
 

«زبانحال با اميرالمومنين»
به گاه نزع با حال مكدر
بگفتا با على  دخت پيغمبر
پسر عم اى به هر غم غمگسارم
بيا بنشين وصيت با تودارم
فلك افكنده طرح بى وفايى
پسر عم آمده وقت جدايى
اگر رنجيده‏اى از من پسر عم
خلافى ديده‏ اى از من پسر عم
حلالم كن به جان نور عينم
يتيم بى نوا يعنى حسينم
چو بيرون رفت روحم از تن زار
به شب نعش مرا بر خاك بسپار
دگر خواهم ز روى مهربانى
به بالين سرم قرآن بخوانى
شب هر جمعه آئى بر مزارم
به خاطر آورى احوال زارم
به جاى من پسر عم تا توانى
بكن با كودكانم مهربانى
كه بعد مرگ من دارئم فكارند
يتيمند و به سر مادر ندارند
 صغيراصفهانى 004-32

«زبان حال حضرت بعد از پدر بزرگوارش»
بعد مرگ پدر از شدت غم خير نسا
داشت اين ناله جانسوز بهر صبح و مسا
تا ز مرگ تو سيه كرد فلك معجر من
شد جهان يكسره تاريك بچشم‏ تر من
در بر خلق جهان عزت من گشت تمام
رفت تا سايه ات اى جان پدر از سرمن
كاش مي بود كنون مادرم اما چه كنم
رفته پيش از تو از اين دار فنا مادر من
اى فلك زود نهادى بدلم داغ پدر
كه نرفته است غم مادرم از خاطر من
عزتم ذلت و شادى و غم و اندوه مباد
اخترى را برسد حادثه چون اختر من
اندر اين امت بى رحم نهادى تو مرا
رفتى و هيچ نگفتى چه كند دختر من
غصب كردند فدك از من و مسند ز على
نه ز من شرم نمودند و نه از شوهر من

«تن زخمی»
در آمدند ملايك به ناله و فرياد
ميان ارض و سما هاتفى ندا در داد
كه يا على گذرى سوى اين دو مضطر كن
جدا حسين و حسن را ز دست مادر كن
در آن زمان شه دين با نوازش بى قدر
جدا حسين و حسن را نمود از مادر
كنون ز جاى دگر شورشى بسر دارم
نه در مدينه كه در كربلا نظر دارم
دمى كه خسرو لب تشنه از جفاى يزيد
سرش به نى شد و جسمش بخاك و خون غلتيد
سكينه نام از آن تشنه لب يكى دختر
بقتلگاه در آمد به جستجوى پدر
بديد پيكرى از تيغ و نى در صد پاره
به آسمان تنش زخم همچو سياره
به گريه گفت پدر جان فداى پيكر تو
بريده است كدامين لعين ز تن سر تو
كدام ظالم بى رحم دل دو نيم كرد
ز راه كينه بدين كودكى يتيمم كرد
پدر كدام جفا پيشه ستم گستر
جداى ساخته رگهاى حلقت از خنجر
به روى نعش پدر گرم آه و شيون شد
چنانكه از غمش آشفته حال دشمن شد
دريغ و درد كه بهر تسليتش آنگاه
به قتلگاه روان گشت شمرنامه سياه
بزد به صورت آن بى نوا چنان سيلى
كه گشت عارض چون ماه انورش نيلى
صغير بس كن از اين ماجرا كه جا نسوزد
ز آتش سخنت مغز استخوان سوزد
 

«ذكر وفات حضرت»

روايت است كه چون نو گل رياض رسول
ز امت پدر خود ستم كشيده بتول
ز دست داغ پدر خورد عارضش سيلى
به سر ز مرگ پدر كرد معجر نيلى
به جاى آنكه تسلى دهندش از ره كين
شدند در پى آزردنش گروه لعين
گهى زدند ز بيداد در به پهلويش
گهى ز سيلى دشمن كبود شد رويش
شرر رسيد ز آهش به جان پيغمبر
چو گشت محسن او سقط از اصابت در
دو ماه و نيم ز غم بود گرم ناله و آه
مدام ورد زبان داشت ذكريا ابتاه
پدر ز بعد تو من بى معين و يار شدم
ميان اهل مدينه غريب و خوار شدم
چو رفت سايه ات اى باب مهربان ز سرم
چو شام سيه گشته روز در نظرم
ز آه و ناله آن غم رسيده ناكام
نبود ساعتى اهل مدينه را آرام
پى سكوت همان بى نواز آه و فغان
بيان حال نمودند با على عنوان
از اين قضيه چو آن غم رسيده يافت خبر
بگفت يا على اى پادشاه جن و بشر
بگو به مردم شهر مدينه از يارى
كسى ز من نكند منع گريه و زارى
زمانه با من غمديده بر سر جنگ است
خدا گو است ز مرگ پدر دلم تنگ است
بگو بدار بقا رفته است پيغمبر
از و ميان شما مانده است يك دختر
اگر ز بودن آن هم به تنگ آمده ‏ايد
عبث هر آينه با او بجنگ آمده‏ ايد
كنيد از دل و از جان حلال زهرا را
بسى نمانده كه گويد و داع دنيا را
بگو كه فاطمه هم بسته است بار سفر
همين دو روز دگر مى‏ رود به نزد پدر
غرض ز كثرت اندوه و جور قوم دغا
شد آن مخدره را گاه رحلت از دنيا
فسرده خاطر و پهلو شكسته و غمگين
فتاد سرو خرامان قامتش به زمين
پس از وصيت او با على شه مردان
برفت طاير روحش به شاخسار جنان
سياه عارض گردون ز آه زينب شد
جهان بديده كلثوم تيره چون شب شد
فغان و آه از آندم كه خونفشان ز دو عين
بيامدند ضياء دو ديده‏ اش حسين
به روى سينه مادر شدند گرم نوا
فتاد غلغله ز افغانشان به ارض و سما
گهى ز درد يتيمى حسن به شيون وشين
گهى ز ياد غريبى به آه و ناله حسين
كه ناله گه از اثر آه آن دو فخر كبار
صداى ناله زهرا بر آمد از دل زار
گشوده شد كفن و هر دو دستش از طرفين
فراز آمد و آمد به گردن حسنين

 صغيراصفهانى 004-32

 

 

 
 
ورود
کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.